باران می آید!
دقیقا هشت ماه و هشت روز از تاریخ عقدمون میگذره...حتما میپرسین چی شد یه هویی؟ اصلا کی هست این شاه داماد؟ چشم همه رو تعریف میکنم ولی نمیدونم کسی هنوز اینجارو میخونه یا نه همه فراموشش کردن...بگذریم....
من سی آذر 90 وبلاگ قبلیمو تخته کردمو اومدم اینجا .قایق کاغذی واسه من یه جای امن شد. آخرین جمله ای که تو آخرین پست وب قبلیم نوشتم اینه "به امید روزهای بهتر" آره من به امید داشتن روزهای بهتری اومدم اینجا و خداروشکر به خواستم رسیدم نمیدونم چقدر به معجزه اعتقاد دارید ولی باید بگم معجزه برای من اتفاق افتاد..خدا بزرگی و مهربونیشو یکباره دیگه نشونم داد..
قدیمی تر ها که خواننده ی وب قبلیمم بودن میدونن که باران عاشق بود خیلی ام عاشق بود عاشق سپهر ولی بارانو سپهر خیلی مشکلات داشتن. بهم رسیدنشون سخت بود و شاید غیر ممکن ولی خدا این غیرممکن رو واسشون ممکن کرد...
همه چیز از همون روزای درگیر بودنم با پایان نامه شروع شد میدونید که من با بستن وب قبلیم ارتباطمم با سپهر قطع کردم ولی همون روزایی که درگیر کار پایان نامم بودم و رفته بودم اصفهان سپهر با من تماس گرفت و حرفای تازه ای زد از عوض شدن تصمیمش در مورد ازدواج گفت و از من خواست تا کنارش باشم تا بتونیم دوتایی مشکلاتمون رو از سر راه برداریم منم در اوج ناباوری و خوشحالی پذیرفتم و تلاش ما شروع شد...
خلاصش میکنم خدا تمام اون موانعی رو که ما فکر میکردیم سر راهمون قرار خواهند داشت رو برداشت و با تغییراتی خوشایند تو سبک زندگی من وصل ماهم میسر شد و بالاخره فروردین 93 باران و سپهر شدند همسر و همدل و هم زبون...






