142. سال خوبی داشته باشید

141 . دیگه وقتشه!

واسه همینه همیشه از وبلاگ نویسی دل زده شدم! هیچوقت نتونسته جذبم کنه! که چی بشه بیای وقت بزاری بنویسی اونوقت هیچکس به خودش زحمت نده یه اظهار نظر خشک و خالی بکنه؟ تا کی برم وبلاگ بقیه رو بخونمو کامنت بزارمو وقتی نوبت خودم بشه اینجا سوت و کور و همه خاموش بیان و برن؟؟ نه اصلا این فضا رو دوسندارمو باش حال نمیکنم !  یه عده وبلاگ هایی که همیشه میخوندمو ادعای نویسندگیشون میشه و زورشون میاد حتی به کامنتت جواب بدن رو باید دورشون خط قرمز بکشم کامنتدونی رو هم میبندم که هم خیال خودم هم خیال خواننده خاموشا راحت شه!

حساب حسابه کاکا...

با اینکه پست قبل رو هیچکس هنوز نخونده اما من بازم به نق زدنم ادامه میدم :D
من با خیلی از گالری ها دارم کار میکنم یه گالری کوچیکم هست که مال یکی از به اصطلاح دوستانمه ایشون امروز مبلغ فروش رفته ها رو برای من ریخت به کارتم و بعد پیامک داد که اشتباه شده و  من 3400 اضافی ریختم لطفا 3400 رو برگردون! من وقتی داشتم پیامش رو میخوندم فقط به این فکر میکردم که چطور روش شده این پیام رو به من بده؟! یعنی من اگه بودم از خیرش میگذشتم همونطور که از خیر 50 تومنه سفارش پست قبلی گذشتم 50هزارتومن رو شاید نشه نادیده گرفت ولی آخه 3400؟؟ یعنی از 400 تومنشم نگذشت!! احتمالا اشتباه از منه که انقدر ساده و ملاحظه کارم نمیدونم والا...

139 . دیگه پشت دستمو داغ کنم !

از مهر ماه امسال با اجازتون  مشغول ساخت زیورآلات شدم تجربی هم شروع کردم چون خودم به زیورآلات خیلی علاقه داشتم شروع کردم به ساختن و نسبتا موفق هم بودم و احتمالا تو فیس بوق پیجمو لایک کرده باشید یا اسم برندمو شنیده باشید یا حتی ازم خرید کرده باشید نمیدونم خلاصه  چنتایی نمایشگاه هم زدم حالا چرا این مقدمه رو گفتم؟ چون میخام یکم از محافظه کاریام کم کنمو بیشتر از خودمو زندگیم براتون بنویسم...
تو این مدت خب من دوستان زیادی پیدا کردم که اکثرشون ادمین پیج های معروف و یا حتی تازه کارها هستند. دوستی من با یکی از این پیج ها اینطوری شروع شد که یه روز که من نشسته بودم پای کامو پیج گردی میکردم به یه پیجی رسیدم که نقاشی روی کفش انجام میداد ولی خیلی پیج پرطرفداری نبود یعنی تعداد لایکاش کم بود و کاراشم چندان تعریفی نداشت ولی یه کار روی کفش بادی رنگ کرده بود که خیلی چشممو گرفت و رنگ سرمه ای ش رو سفارش دادم خلاصه بماند که ما نصف پول رو نقدا پرداخت کردیمو نصف دیگشم موقع تحویل بهشون دادیم و اینکه چقدر این وسط بدقولی کرد و دیر سفارش رو بدستم رسوند بعد سپیدم یه مدل دیگه بش سفارش داد که وقتی حاضر شد اصلا ازش راضی نبودیم ولی رو حساب دوستی که با ایشون شروع کرده بودیم چیزی نگفتیم و بازهم باید بگم که پول رو نقد همون اول بش دادمو سفارش رو دیر تحویل گرفتم...
بعد از یه مدت دوستیمون یکم بیشتر شد و من ایشون رو با بقیه دوستانم آشنا کردمو روش های بالا بردن لایک پیج رو بهش یاد دادمو کلی ام واسش تبلیغات کردم!
خلاصه این دوست تازه ی ما اومدو واسه عشقش یه کار به من سفارش داد یه گردنبند اسم از جنس استیل اصلنم حرفی از پولش نزد منم که همیشه رو رفاقتام خیلی حساب میکنم اشاره ای به موضوع هزینه و اینا نکردم ایشونم تا تونست به من امرو نهی کرد که اینطوری باشه اونطوری نباشه منم از برخورداش دلگیر شده بودم اما بازم رو همون حساب رفاقته چیزی به روی خودم نمی آوردم تا اینکه سفارش ایشون رو آماده و بدستش رسوندم...
روز بعد دیدم برام پیام گذاشته که من اینو دوسش ندارم یه جوریه فک نکنم بندازه گردنشو از این حرفا...خیلی تو ذوقم خورد خیلی ناراحت شدم که بعد از اینهمه زحمت و بجا آوردن اوامر خانوم حالا باید این حرفارو بشنوم من به کار خودم مطمئن بودم واسه همین لجم گرفته بود میدونستم داره تو سر مال میزنه اصلنم بحث هزینه رو مطرح نکرده تا الان منم روم نمیشه بش بگم حداقل هزینه مواد اولیه رو بم بده که ضرر نکنم!
هیچی دیگه مفت و مجانی کارو گرفته و طلبکارم هست واسه همینه میگن هیچوقت از آشنا چیزی نخر و نفروش! میدونید بیشتر ناراحتیم از اینه که من چقدر ساده ام و واسه چه کسایی مایه میزارم ! کسایی که اصلا به چشمشونم نمیاد تازه از آدم طلبکارم میشن

138 . دونفره ش خوبه!


با شنیدن صدای آلارم گوشیم چشمام رو  باز کردم  هنوز بلند نشده بودم که دیدم تو سکوت لذت بخش صبحگاهی یه صدای دیگم میاد... یه صدای آشنا داشت میکوبید به شیشه ی پنجره ی اتاقم... با ناباوری بلند شدمو رفتم دم پنجره... باورم نمی شد خودش بود.... باران آمده بود!


+ امسال مشهد اصلا بارندگی نداشت نه برف نه بارون

137. انگار سال اسبه


چیزی به عید نمونده و من هنوز هیچکاری نکردم خیلی بیخیالم نمیدونم چرا بوشو حس نمیکنم بوی عیدو میگم هرسال پر از جنب و جوش میشدم از خریدای عیدم بگیر تا تلاش و تکاپو واسه وسایل سفره ی هفت سینی که هرسال متفاوت درستش میکردم اما امسال هنوز مانتو و کیف و کفش نخریدم  تو فکر رنگ کردن ظرفای هفتسین نیستم می خواستم کوکی درست کنم شکل سبزه و تنگ ماهی و ... اما هنوز هیچی به هیچی. خب دلیلش غمگین بودن یا افسردگی نیستا سرم شلوغه خیلی کار دارم حیف که نمیتونم بگم :D هه هه بدجنس شدم اما اگه این هفته بگذره و سپیدم بیاد شاید همه ی کارهای نکرده رو انجام دادم مخصوصا درست کردن کوکی ها :) بعدم عکسشو حتما میزارم که هنرنمایی هامو ببینید ;) میگن امسال سال خوبیه سال پیشرفت از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی امسال از زمستانشم پیدا بود من که خودم به شخصه اتفاقات خوبی تو زندگیم در حال رخ دادنه و تو زندگی اطرافیانمم همینطور این روزا خبر ازدواج کردن دوستامو زیاد میشنوم دوتا از دوستامم مامان شدن که خیلی خیلی خوشحال شدم از شنیدنش ایششششالا که واسه همه خوب باشه...

136.  سی و ...


از صبح که بیدار شدم سعی کردم متفاوت باشم صبحانه ی همیشگی رو تغییر دادم و چیز های تازه رو امتحان کردم مسیر خونه تا باشگاه رو از یه راه جدید رفتمو برگشتم واسه خودم هدیه خریدم انرژی مثبتم رو حفظ کردم و ...کلی پیام تبریک گرفتم با اینکه رژیمم اما کیک تولدمو خوردم کلی ام کادو گرفتم..همیشه فکر میکردم جشن تولد سی سالگیم خیلی باید خاص باشه مثلا یه عالمه مهمون دعوت کنی یا با دوستات بری بیرون و جشن بگیری یا خانوادت سورپرایزت کنن ولی نه امروز فهمیدم خاص بودن یه اتفاق به نوع برگزاریش نیست به نگاه خود آدمه من نگاهم رو تغییر دادم ...سی سالگی واسه من خاصه هم امروز که اولین روز ورود به سی سالگیمه هم کل مدتی که قراره سی به اضافه ی اعداد دیگه همراه و همدم روزهای زندگیم باشن واسه من سی ساله شدن یه آغازه درست مثل بیست سالگی! الان من رو نوک قله ام! با کلی تجربه اینبار برخلاف بیست سالگی دیگه میدونم از زندگیم چی میخام میدونم هدفم چیه و به کدوم سمت باید برم انگار که یک فرصت دوباره بهم داده باشن واسه ساختن زندگیم! درسته هنوز مجردم درسته برخلاف هم سن و سالانم که بچه و زندگی دارن من هنوز دختر خونه ام ولی چیزی رو نباختم من هنوز کلـــــــــــــــــی فرصت دارم واسه زندگی کردن!
پس خداحافظ بیست و نه عزیز که خیلی چیزا بهم یاد دادی تو همدم خوبی بودی و هدیه های قشنگی واسم داشتی ازت ممنونم و دوستت دارم
و سلام سی سالگی! سلام...

135. ده...بیست...سی...

به خودم که نگاه میکنم می بینم چقدر عوض شدم .ظاهر و باطن شدم یکی دیگه . شاید این خاصیت گذشت زمان و عبور از دهه ی شیرین بیست تا سی ئه. شیرین.. هه.. هه.. چقدرم واسه من شیرین بود!  سخت بود خیلی ام سخت... شاید دلیل این تغییرات این باشه که من در طول این مدت پوست انداختم! آره خنده داره ولی پوستم کنده شد!!
یادمه یه زمانی می نوشتم خوب یا بد نمیدونم ولی می نوشتم حتی شعر چیزی که الان دیگه نمیتونم الان دیگه خیلی از اون حسارو ندارم باهاشون غریبه شدم یخ زده قلبم ...تنهایی سخته وقتی میبینی که انگار فقط سهم تو یکی تو این دنیا این بوده... از اون بدتر کنایه ها و زخم زبونایی که به این خاطر باید تحمل کنی نمیدونم این روزا حالم عجیبه فقط 10 روز دیگه مونده تا من وارد دهه ی جدیدی از زندگیم بشم نمیدونم آمادگیشو دارم یا نه ولی امیدوارم این یکی خیلی بهتر باشه حداقل تنهایی سر نشه همین...

نقطه.