64. دوقلوهای افسانه ای!
سلام به همه ی دوستای نازنینم
ببخشید که من مدتیه نمیتونم بیام بهتون سر بزنم. به شدت درگیر کارای پایان نامه ام. امروزم خبرای خوبی از استادم شنیدم که انرژی گرفتمو الان حالم خوبه و اومدم پست بزارم.
امروز یه اتفاق جالبی تو باشگاه افتاد. ورزشمون تموم شده بود و عزم برگشت به خونه رو داشتیم. خانوم مربی اومد و به مامی گفت: یه خانومی اومده از من پرسیده این دوتا خواهر دوقولواند؟؟؟ ما هم که این شکلی شده بودیم
گفتیم نه ه ه ه...بعد به سپید گفت: شما بزرگتری نه؟ واااااای منو میگی؟ ذوق مرگ شده بودم از اینکه من کوچیکتر از سپید بنظر میرسم! بعد با نیش تا بنا گوش باز گفتم نه من بزرگترم. بعد مربی به مامی گفت: شماره تلفن و آدرستون رو بدید شاید لازم شد! همینطور که مامی و خانوم مربی سرگرم صحبت بودن من هی با پز و قر و اطوار به سپید میگفتم من بزرگترماااا!![]()
پ ن: ولی خودمونیم اگه فک کردن سپید بزرگتره یه جورایی ام به ضرر من شده ها هی وااای من!!!!