89. بگو مشغله دارم! :D

حدود یک هفته ای میشه که تو یه شرکت تبلیغاتی مشغول به کار شدم. روزای اول خیلی استرس داشتم

 اما خیلی زود به محیط کارم انس گرفتم و خیلی ام راضی ام. خداروشکر همکارای خیلی خوبی ام دارم.

وقتم خیلی پر شده و فرصت انجام کار دیگه ای رو ندارم حتی فرصت فکروخیالات الکی ایی که همیشه

گریبانگیرم بودند. از این بابت هم خداروشکر میکنم. کلی طرح و برنامه واسه آیندم ریختم کلی هدف واسه

خودم مشخص کردم و اگه خدا بخواد میخوام تمام تلاشمو واسه رسیدن بهشون انجام بدم. بیکاری بدجور

مریضم کرده بود اصلا داشتم دیوونه میشدم! ولی خب خیلی ام گشتم دنبال کار تا بالاخره به لطف خدا اینجا

 مشغول شدم. تو این مدتی که دنبال کار بودم فعالیت های دیگه ای هم میکردم مثلا کلاسای فنی حرفه

ای رو ثبت نام کردم تو آزمونشم قبول شدم اما چون کارم اوکی شد نرفتم. تو همایش طرح استقبال از بهار

 ۹۲ هم شرکت کردم. خدارو چه دیدی شاید عید امسال اگر گذرتون به مشهد افتاد یکی از کارای منو تو

سطح شهر دیدید! خلاصه هیچوقت تو زندگیم انقد از خودم راضی نبودم. کلا از خود راضی شدم رف.....

88. امروز هم باران بارید

من میخواستم با تو پرواز کنمو برسم به عاشقی...اما نشد!

87. تونالیته ی خاکستری

زندگیم تلخ شده. خالی شده...خالی از خیلی چیزها. همه چی گره خورده بهم. گره ها قصد باز شدن ندارند. دلسرد شدم از همه چی از همه کس. کاش همه حرفارو میشد گفت. کاش اگه میگفتی میفهمیدند. کاش آدما با انصاف تر میشدند. وقتی پشتت خالی باشه زود زمین میخوری. من دیگه خیلی وقته به این قصه عادت کردم. باید رو پای خودت وایسی. تنهایی! همین و بس...