86. سیم آخر!

دوستای خوب و قدیمی که همیشه رمز رو داشتین خواهشم ازتون اینه که رمز رو یه گوشه ای یادداشت کنید تا من هربار که پست رمز دار مینویسم دیگه مشکل رمز نداشته باشیم ممنونم.

اگر کسی رو تو این روزا از خودم رنجوندم همینجا ازش عذر میخوام خیلی به هم ریختم...

ادامه نوشته

85. میبافم خیال های خامم را

حال جسمی ام خوب نیست طبق عادت ماهانه! فکرم مشغول و نگران از آینده ست. خیلی وقته ننوشتم و نخوندم و نظر ندادم. راستش رو بخواهید بخشی از آرشیوم رو هم حذف کردم چون میخواستم آروم و بی صدا چمدونمو بردارمو برم و در این وبلاگ رو تخته کنم. ولی هنوز یه چیزی یه حسی این جرات رو به من نداده و مانعم شده و منو اینجا نگهداشته. خوبم. سفر تغییر خوبی بود . اگر خاطرتان باشد فراخوان کتاب سال گرافیک دانشجویی شرکت کرده بودم و حالا ۱۶ تا از کارهام برای چاپ انتخاب شدند. خوشحالم . راستی برای ارشد هم ثبت نام کردم. ولی ته دلم از بابت پایان نامه ام ناراحتم خیلی ام زیاد. قصه ی پایان نامه ی من قصه ی مفصلیه...

از اونجایی که همیشه بلند پرواز و ایده آل گرا هستم روزی که تصمیم گرفتم چه موضوعی رو برای پروژم انتخاب کنم دست گذاشتم رو سخت ترین و پر زحمت ترین موضوع. برای اینکه بار کاری تقسیم و سبکتر بشه با یکی از دوستام مشترک پروژمون رو برداشتیم. به این نیت که وقتی من از اصفهان و محیط دانشگاه دور میشم از طریق دوستم که اونجا زندگی میکنه کارهارو بهتر پیگیری کنم. یکی دو هفته بعد از این انتخاب اتفاق ناگواری برای دوستم افتاد. اون برادرش رو که خیلی ام جوون بود تو تصادف از دست داد و کلا روحیه اش رو باخت و افسرده شد. با وجود تمام مشکلاتی که پیش اومد با هم تا اینجای کار جلو اومدیم و حدودا میشه گفت ۸۰درصد کار آمادست ولی حتما می پرسید پس مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که این دوست من بسیار احمال کار و بیخیال شده نسبت به پروژه و هربار که من ازش کاری رو میخوام باید انقدر تماس بگیرم و پیگیری کنم تا اون کار انجام بشه و همین مسئله باعث ایجاد این وقفه ی طولانی تو روند پروژمون شده. بارها باهاش صحبت کردم اما فایده ای نداشته و یک گوشش در و یک گوشش دروازه بوده..

خسته ام. از فکر پایان نامه از اینکه هرکی منو میبینه میپرسه کی دفاع میکنی؟ از اینکه همین موضوع دست و پای منو بسته و کار دیگه ای رو نتونستم شروع کنم. نمیدونم ته دلم شاد نیستم. بیش از گذشته چاق شدمو انگیزه ای واسه کم کردن اضافه وزنم ندارم. انگار دیگه هیچی برام مهم نیست. افکار منفی هم که جای خود دارد. انرژی مثبت بدید. بم حرفای خوب بزنید . دلداریم بدید شاید از این بهتر بشم.

پ ن: مریم عزیزم، بی وفایی منو به مهربونی خودت ببخش.