131. اولین روز از سفر

  رسیدم . الان خونه ی دوستمم . سفر خیلی راحتی داشتم خداروشکر . تو کوپمون فقط من بودمو یه دختر دانشجوی دیگه . دوتایی تا اصفهان حرف زدیمو خندیدیمو خوش گذروندیم . تازه همسایه ام از کار دراومدیمو حسابی باهم دوست شدیم . مهماندار قطارم یه آقای جوونی بود که بدجور کلید کرده بود رو ما البته بنده خدا قصد بدی نداشت میخواست یعنی هوای دوتا خانوم جوون رو داشته باشه ولی کچلمون کرده بود از بس میومد دم کوپمون در میزد به بهانه های مختلف .

اینجا هوا خیلی گرمه وقتی از قطار پیاده شدم فکر کردم اومدم بندرعباس به جای اصفهان! با دوستم مشغولیم داریم آخرین کارای قبل دفاع رو انجام میدیم همه چی داره خوب پیش میره فقط وقتی به سه شنبه فکر میکنم یکم استرس می گیرم . خداکنه دفاع خوبی بشه و نمره ی خوبی ام بگیریم .

زیاد فرصت نت اومدن ندارم ولی سعی می کنم بهتون سر بزنم خلاصه ببخشید دیگه...

130. گزارش کار

خب هرچی تو این چنتا پست از مریضی گفتم دیگه بسه حالا میریم سراغ چیزای خوووووووب

امروز خیلی سرم شلوغ بود و کار داشتم از یه طرف یواش یواش وسایلی رو که میخوام با خودم ببرم رو آماده میکردم چون از اونجا که آلزایمر دارم ممکنه چیزی رو جا بزارم از یه طرفم خورده کاری های پایان ناممو سروسامون میدادم از یه طرفم هنر پراکنی میکردم اینم نتیجش :

اینم توش:

خیلی وقت بود میخواستم یه کیف پول جدید واسه خودم درست کنم دیگه این اصفهان رفتنه خوب بهونه ای شد.

فردا از امروز بیشتر کار دارمو سرم شلوغه ایشالا رفتم اصفهان تند تند آپ میکنمو گزارش کار میدم بهتون  واسم دعا کنین که دفاع خوبی داشته باشم . مرسی.

فردا ساعت ۶ عصر تلق تولوق کنان به سمت اصفهان...

129. مرده بودم زنده شدم!

خداروشکر امروز خوبم از صبح که بیدار شدم صاف شدم دیگه اثری از کج بودنم نیست حساسیتمم خوب شده ولی دیروز خیلی بم سخت گذشتا رفته بودم آمپول بزنم نمیتونستم دراز بکشم از درد همینجوری چارچنگولی مونده بودم خلاصه بعد از زدن ۴ تا آمپول امروز تونستم دوباره رو پام وایسمو به کارو زندگیم برسم . انقدرم این روزا کار دارمو سرم شلوغه که نگو کلی خرید دارم که باید تا قبل از اصفهان رفتنم انجامشون بدم یکمم ام از کارای خورده ریزپایان نامم مونده که باید سروسامونشون بدم از برنامه ریزی درسیمم عقب موندم خلاصه یه سر دارم هزار سودا...

امسال روزه داری خیلی داره بم راحت می گذره (حتی با وجود این مریضیا) . شاید به این خاطره که در طول روز  خیلی سرم گرمه . راستی دارم یه کیف پول جدید واسه خودم درست می کنم که به محض آماده شدنش عکسش رو میزارم ببینین .

این پریدن گودری بدجوری انگار تو روند وبلاگ خونی همه تاثیر گذاشته ها خیلی از دوستام کم پیدا شدن خیلی هام که دیگه کلا منو یادشون رفته اما اشکال نداره ما همچنان به یاد همتون هستیم . التماس دعا

128 . هرچند هیچکی منو دوسنداره...

خوب که نشدم هییییچ بدترم شدم . الان کجم ! گرفتگی پهلوم بدتر شده و از صبح کج موندم هیچکاری نمیتونم بکنم الانم به زور نشستم پای کام . با هر سرفه ای انگار یه خنجر تو پهلوم فرو میکنن حالا اینا به کنار حساسیتمم زده بیرون و دوباره دارم کهیر میزنم . به نظرتون من تا دفاعم زنده میمونم عایا؟

پ ن : 4تا آمپول زدم :ا

127. سلامتی خوووووب چیزیه واقعا!

بعد از اون مریضی کذایی که البته هنوزم کامل خوب نشده یه چند روزی پهلودرد بدی داشتم البته گرفتگی عضلانی بود ولی دردش بد دردی بود شبا نمیتونستم راحت بخابم . دیشبم بابا واسه افطار شله گرفته بود خیلی ام تند و پر ادویه بود دلتون نخواد منم که شکمو طاقت نیاوردمو خوردم بعد از افطار با سپید و مامی رفتیم بیرون وقتی برگشتم خونه هی احساس میکردم دستو پام میخاره و با خودم میگفتم عجب پشه ای بوده ها رحم نکرده همه جامو نیش زده غافل از اینکه وقتی لباسمو عوض کردم دیدم بهله چشمتون روز بد نبینه حساسیت کردمو کهیر زدم! البته اولش خیلی شدید نبود و یه جورایی تا سحر با ماست و خود درمانی گیاهی دووم آوردم ولی بعد از سحر دیدم که دیگه نمیتونم و شدتش بیشتر شده واسه همین رفتم دکتر و دوتا آمپول نوش جان کردمو الان در خدمتتون هستم . نمیدونم چرا یه مدته هی اینجوری میشه؟ شاید چشمم کردن مادر نمیدونم خدا خودش بم رحم کنه.

شمارش معکوس واسه دفاعم شروع شده پنجشنبه عازم اصفهانم فکرم درگیره استرس دارم التماس دعا.

126. چرا هیچکی روزه نمیگیره عایا؟

قدیما ماه رمضون یه حال و هوای خاصی داشت حتی وقتی بیرون میرفتی ام میشد این حال و هوارو حس کرد اما الان کمتر کسی پیدا میشه که روزه بگیره تو دانشگاه بچه ها راحت می ایستند تو سالن و کیک و آبمیوه میخورن تو خیابون از طرز حجاب های عجق وجق مشخصه چند نفر روزه اند امروزم که تو باشگاه هیچکس روزه نبود راحت آب میخوردند و ... چرا واقعا؟؟؟؟

125. گذشته

به قدری خوب بود که تا مدت ها دلم نمیخواد هیچ فیلم دیگه ای ببینم .

124. چه زود میگذره

چشم به هم زدیم رمضونم اومد.

123. یکم دیره ولی...

اینایی که یوهویی تصمیم گرفتن گودری رو بفرستن قاطی باقالیا به روح اعتقاد داشتن یا نه ؟

122. اینم از تابلوی اکرلیکم که امروز تموم شد

 

121 . انرژی +

این اولین تابستونیه که هروز 8 صبح بیدار میشم! قبلا هم تابستونایی داشتم که خیلی فعالیتم زیاد بوده ولی امسال دیگه واقعا سر خودم رو شلوغ کردم و از این وضعیت کاملا راضی ام! فرق الانم با روزهای بی حالی گذشتم اینه که بالاخره همت کردمو هدف هایی رو که همیشه فقط واسم یه رویا بودن رو دارم به واقعیت نزدیک میکنم . چند روز پیش داشتم چرخه ی زندگیم رو رسم میکردمو با کمال تعجب دیدم این بار شکل چرخه م به دایره نزدیکتر شده در حالیکه پارسال همین موقع ها چرخه ی زندگیم بیشتر شبیه یه چند ضلعی نا منظم بود! بخاطر همه ی اینا از خدای خودم ممنونم . نمیدونم این تحولات تاثیر قرص های فلوکستینمه یا اومدن سپیده و دراومدن من از تنهایی یا نیروی عشق و قدرتی که خدا توی قلبم کاشته...هرچی که هست فقط میتونم بگم خدایا شکرت ! ! ! من یه ویژگی خوب دارم و اون اینه که همیشه سعی میکنم نقاط ضعفمو بشناسمو اصلاحشون کنم . کار راحتی نیست ولی من این قدرت رو دارم که با خودم مبارزه کنم . دارم کم کم تمرین میکنم که از غار تنهاییم بیرون بیام . دارم سعی میکنم روابط اجتماعیم رو بهتر کنم . فهمیدم که این خود منم که از دیگران دوری میکنم دلیلش رو نمیدونم ولی دارم با منی که میل به تنهایی داره می جنگم . دایره ی آشنایی هام روز به روز داره گسترده تر میشه و از این موضوع خوشحالم! دارم یاد میگیرم که به جای انتقاد از خودم و زندگیم از داشته هام احساس رضایت کنم و برای بدست آوردن خواسته هام تلاش کنم . موفقیت های کوچیک و بزرگم رو جشن می گیرم و نسبت به زندگی امیدوارترم . نمیگم هیچ مشکلی تو زندگیم ندارم اما دیگه مثل قبلا سخت نمی گیرمو مشکلات بنظرم بزرگ نمیان . صبورتر شدم . خدایا شکرت .

120 . من به جاش معذرت میخام!

ساعت 11 صبح - دفتر پست

مسئول دفتر رو به حضار : گچساران مال کدوم استان میشه؟

حضار در جواب های مختلف: تهران! ... سمنان! ...

صاحب بسته ی گچساران با صدای بلند : گه! کیلویه و بویراحمت!!!

119. باز هم خداروشکر

یعنی نمیدونین تو این مدت مریضی بر من چه گذشت! جالب اینجا بود که حالا این وسط چنتا جشن و مولودی ام دعوت بودم که دلم نمیومد نرم . :)) یه مشت قرص مینداختم بالا و بزور سرخاب سفیداب یه رنگو رویی بصورتم میدادمو میرفتم مهمونی اما شب که برمیگشتم تا صبح خواب نداشتم یا تب میکردم یا سرفه . دیوانه ام من بخدا! خلاصه دیگه از دیروز بزور آمپول یکم زنده شدمو الان دارم نفس میکشم . حالا خوش شانسی ایی که آوردم این بود که تاریخ دفاعم افتاد واسه یکم مرداد! همش نگران بودم که اگه تو این هفته باشه با این حالم چجوری تا اصفهان برم!
امروزم باشگامو رفتم بچه های باشگاه همه بم میگن لاغر شدم منم خوچالم :)) راستی کمو بیش شروع کردم واسه ارشد دارم میخونم خیلی دوسدارم قبول شم دوباره عشق درس خوندن افتاد تو سرم :) فقط یکم میترسم خداکنه بشه میگن خیلی سخته نمیدونم آخه من فقط دولتی میخوام :))

نشسته بودم رو مبل جلوی تلوزیون .
-بابام - گوشی من کو گذاشته بومدمش اینجا؟ (همونجا که من نشسته بودم)
من- نه گوشی اینجا نبود
بابام - ولی من مطمئنم گذاشته بودمش همینجا
من- ولی آخه گوشیت اینجا نیست
بابام در حال گرفتن شمارش
من همزمان رو ویبره و ملودی!
یعنی چنین بشری ام من! اصلا حس نکردم یه چی زیرمه صاف نشستم روش!
قیافه ی من :))))))
قیافه ی بقیه رو به من :ا