84. من و ترس هام
زندگی هم شوخی های زیادی تو این زمینه با من داشته. مثلا یه بار که رفته بودیم شمال و سوار تله کابین نمک آبرود شده بودیم تله کابین تو بالاترین ارتفاع به مدت 10 دقیقه متوقف شد! توصیف حال من در اون لحظه واقعا دشواره!!!
یا مثلا دقیقا تو اولین روزهایی که من از خوابگاه به خونه ی دانشجوییم نقل مکان کرده بودم تو دستشویی خونه حبس شدم! چجوری؟ خب پشبند در افتاد و منم اونتو محبوس و همخونمم نبود! حالا بماند که با چه مکافاتی من از اونجا نجات پیدا کردم!
امروز هم زندگی با من شوخیش گرفته بود و...رفته بودم بیرون تا سی دی فراخوان چاپ کتاب دانشجویی سال رو پست کنم. وقتی برگشتم در حالیکه خیلی ام از کارم راضی و خشنود بودم طبق روال معمول وارد آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی خودمون رو زدم. آسانسور هم خیلی عادی اصلا به روی خودش نیاورد و رفت بالا اما...وسط طبقه ایستاد یعنی دقیقا بین دو طبقه گیر کرد. خب من که اصلا انتظار همچین حرکتی از آسانسور رو نداشتم شوک شده بودم و به در خیره مونده بودم. بعد با خودم گفتم باران اصلا ترس نداره نفس عمیق بکش الان همه چی درست میشه. ولی باور کنید دست خودم نبود قلبم شروع کرده بود به بال بال زدن و نفسم بالا نمی اومد. بعد شروع کردم آژیر خطر رو زدن به این امید که یه ناجی پیدا بشه غافل از اینکه حتی یکنفر هم تو ساختمون نیست! فک کنین همین امروز و در همون لحظه اهالی ساختمون تصمیم به ترک خونه هاشون گرفته بودند و هیچکس تو آپارتمان نبود و من همچنان دستم رو آژیر بود. وقتی دیدم فایده ای نداره گوشیمو برداشتم و به مامی زنگ زدمو گفتم که چی شده و این درحالی بود که دیگه داشتم از ترس از حال میرفتم و مدام خودمو کنترل میکردم که گریه نکنم. خلاصه مامی رسید و خودش به تنهایی عملیات 125 رو اجرا کرد و من رو نجات داد! و بعد من بودمو خنده های عصبی ولی خداییش داشت گریم میگرفت. خب اینم یه جور تجربه بود ولی تجربه ی ترسناکی بود حداقل برای من اینطور بود.
پ ن: دارم میرم یه مسافرت کوچولو . یه مدت نیستم.