82. گاهی باید کودک شد تا مثل کودکی ها بی دغدغه نفس کشید...
دلگیر و متفکر تو پارک قدم میزدیم که سپید پیشنهاد داد بریم رو چرخ و فلک. رفتیم ایستادیمو شروع کردیم به چرخیدن از هیجان خندمون بند نمی اومد. یه دفعه یه پسر بچه اومد و شروع کرد به چرخوندن ما! اونم با چه سرعتی! هرچی بش التماس میکردیم که یواشتر گوشش بدهکار نبود. آخر سر من که در حال پرت شدن بودمو دیگه نمیتونستم خودم رو نگهدارم تو همون حالت از چرخ و فلک پریدم پایین! و تلو تلو خوران درحالیکه سرم گیج میرفت و هرهر میخندیدم به سمت نیمکت رفتم...
پنجشنبه ی خوبی بود.صبحش رفتیم باشگاه و بعد از ظهر رفتیم اینجا بولینگ. پیشنهاد میکنم اگر گذرتون به مشهد افتاد یه سری به این مجتمع بزنید. بولینگ خیلی خوش گذشت. بعد از اون رفتیم بام مشهد. عجب جای با صفایی بود. البته پر بود از اکیپ های دختر و پسرها و انگار تنها خانواده ی حاضر ما بودیم! رفتیم و روی یکی از تخت های مجاور دره نشستیم و آش سفارش دادیم آخه هوا خیلی خنک بود. توی فضای پایین دره نقاط نورانی دیده میشد. مثل اینکه فانوس هایی رو با فاصله چیده باشن اما اونا فانوس نبودن آلاچیق هایی بودن که دختر پسرا توش جمع شده بودن و خوش میگذروندن...کلا فضای باز و راحتی بود انگار یه جورایی پاتوق بود!
غروب جمعه کنار امام رضا گذشت. خیلی عالی بود. جای همتون خالی...راستش سال اولی که اومده بودیم مشهد اصلا با بودنم در اینجا کنار نمی اومدم ولی الان از اینکه اینجا زندگی میکنم راضی ام شاید عادت کردم شایدم بخاطر مزیت های بیشتری که نسبت به اصفهان داره نظرم تغییر کرده شایدم بخاطر وجود امام رضاس نمیدونم...
پ ن : سپیده برگشت سر خونه زندگیش و باران موند و حوضش!