60- اگر شما بخواین...

یادتونه یه مدت خاطرات دانشجوییم رو مینوشتم؟ البته اون خاطرات مربوط به دوره ی کاردانیم تو یزد بود. با

یه اکیپ از بچه های دوسداشتنی و باحال که هنوزم باهم دوستیم. مدتیه دارم به این فکر میکنم که

 خاطرات دوره ی کارشناسیم تو اصفهانم بنویسم. اما چیزی که منو دچار تردید میکنه اینه که بیشتر اون

 خاطرات تلخ اند و دوسندارم با نوشتنشون ناراحتتون کنم و همینطور خودم آزرده بشم. اون زمان وبلاگ

 قبلیم رو داشتم ولی هیچوقت از حال و روزم اونجا نمینوشتم و الان پشیمونم شاید اگه مینوشتم شماها

 خیلی میتونستید بم کمک کنید و توی اون روزهای تنهایی احساس بهتری بم بدید.حالا میزارم به عهده ی

 شما. اگه دوسدارید که خاطرات اصفهان رو بنویسم بم بگید لطفا.ممنون

پ ن: امروز تو فیث بوگ عکسی رو دیدم از همون دوران که خیلی منو به هم ریخت...

59. هییسسسسسسس این یه رازه!!!!

سال ۸۸ بود. داشتم از کنار ویترین یک کتابفروشی رد میشدم. نگاهی به کتاب ها انداختم. عنوان یکیشون خیلی جذبم کرد. رفتم داخل و خریدمش. اتفاقا همین یکی ازش مونده بود و از تو ویترین واسم آوردش. اصلا نمیدونستم قراره با چه جور مطالبی تو کتاب مواجه بشم. حدس میزدم اینم مثل بقیه ی سری کتاب های راز باشه که همه جا هست. ولی عنوانش...همین عنوانش بود که منو کشوند تو مغازه.اومدم خونه و با کنجکاوی شروع به ورق زدن کردم. واای خدای من! عاااااااااالی بود...

حتما همه ی شما با راز آشنایی دارید. مطالعه ی این کتاب رو بعد از آشنایی کامل با راز به شما توصیه میکنم. این کتاب مانند یه راهنمای دلسوز شمارو قدم به قدم و مرحله به مرحله با چگونگی به کار گرفتن قانون جذب در زندگی آشنا میکنه و این کارو توسط تمرین های جالب و آموزنده ای که داره انجام میده. انجام این تمرینات نه تنها خسته کننده نیست بلکه مثل یک جور بازی میمونه.در بخش اول کتاب ۱۷ مرحله آموزش این تمرینات رو داریم و در بخش دوم چگونگی تغیییر زندگیتان در ۳۰ روز .

من به شخصه معجزات استفاده از تمرینات این کتاب رو تو زندگیم دیدم و به همین دلیل هم به شما توصیه ش میکنم. همون سال با انجام یکی از تمرین ها به اسم چرخ تمرکز یک موقعیت کاری برام پیش اومد که اصلا فکرش رو نمیکردم. نکته ای که لازمه یادآوری کنم اینه که اینطور نیست که همه ی این تمرینات به شما جواب بدن و ممکنه شما با انجام بعضی از اونها نتایج بهتری بگیرید و این مسئله با آزمون و خطا مشخص میشه. مثلا برای من ۲ تا از تمرین ها همیشه خیلی خوب جواب میداد و من بیشتر از اون ها استفاده میکردم. یه پیشنهاد کوچولو میکنم خوندن این کتاب رو از دست ندید!

58. این پنجمین مسافر بود...

فکر کن فقط یه نفر تو دنیا باشه که باهاش احساس راحتی میکنی. وقتی پیششی نقابت رو برمیداری و شروع میکنی به درد دل و اون میفهمت از عمق وجودش درکت میکنه و همدردیشو نشون میده فک کن فقط یه نفر تو دنیا...

روی تختت یه وری افتادی غم دنیا تو دلته اشکم تو خونه ی چشات آماده ی سرریز شدن. یه دفعه یه اس ام اس واست میاد: سلام عزیزم من مشهدم بیا حرم. خودشه همون فقط یه نفر تو دنیا...

 

پ ن: امروز بهترین و نزدیکترین دوستم از تهران اومده بود غافلگیر شدم و خوشحال .

پ ن: خدایا شکرت که هنوز دوسم داری.

57. لازمه؟؟؟

واقعا باید ماهی یکبار قاطی کنم عصبی بشم بیخودی اشک بریزم تا دنیا بفهمه من زنم؟ میخوام صدسال نفهمه خو ! والا!! به این درد کلیشه ایه اجباری می ارزه؟

56. یکم روزمرگی

چهارشنبه

رفته بودم کافه ی آقای عذرخواه! یادتونه که؟http://www.freesmile.ir/smiles/84762_(24).gif متاسفانه یا خوشبختانه خودش نبود.بازم کلی طول کشید تا سفارشمون آماده بشه. منم تو برگه ی انتقاداتی که روی میز بود ایراد های کارشون رو نوشتمو به جای امضا یه شکلک واسشون کشیدم زودی ام فرار کردم اومدم بیرون.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

پنجشنبه

درحالیکه جلوی آینه داشتم ریمل میزدم و داشتم حاضر میشدم تا عصر پنجشنبمو برم بیرون و خوش بگذرونم صدای تلفن بلند شد.بله داشت برامون مهمون می اومد اونم کییییییییی؟ خاله زنک ترین عضو فامیل که اصصصصصصصصصصصصصلا حوصلشو نداشتم!  همونطور به ریمل زدنم ادامه دادم البته با شدت بیشتر!

 وقتی تشریف فرما شدن دیدم که خانوم و آقا بدون بچه هاشون اومدن. حالا چرا اینو میگم؟ چون این خانوم کلی ادعای جانماز آبکشی داره و همیشه روی صله ی رحم و رفت و آمد با فامیل تاکید داره ولی هیچوقت حریف بچه های خودش نمیشه! اما خب از اون زرنگا هم هست و دومترونیم زبون داره. منم به سبک خودش برگشتم با خنده گفتم:

+ پس خانوم و آقایی اومدین که چرا بچه هارو نیاوردین؟

-نیشش رو باز کردو گفت: بچه ها داشتن درس میخوندند!

+چینی به پیشانی مبارکم انداختمو گفتم: عصر پنجشنبه و درس خوندن؟ اونم پسرا؟

-نیشش بازتر از قبل شدو گفت : شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےآخه امتحان داشتند!

جمعه

صبحش به کزتی گذشت. بعد از ناهار رفتم حرم. خیلی خوب بود تقریبا خلوت بود.غروبم با مامی و بابایی رفتم پارک

شنبه

 امروز صبح دروغ بعضیا دراومد! شکلکهای خانومی زنموپرس(شبکه خبریه واسه خودش) زنگیده بود به مامی و داشت فک میزد اون وسط مسطام گفت که یکی از پسرای گرامی همون مهمون گرامیمون رو عصر پنجشنبه اتفاقی تو یه مغازه دیده و اونم بش گفته که مامانشینا اومدن خونه ی ما. و تازه گفته داداشمم رفته با دوستاش بیرون!بعله! همینا بودنا داشتن درس میخوندن اصلا شک نکنین!http://www.freesmile.ir/smiles/73542_eynak.gif چه فامیل مومن و راستگویی داریم واقعا! چقدر صله ی رحم رو به بچه هاش خوب آموزش داده! چقدر بی ریاس اصلا آدم عقش میگیره از اینهمه یکرنگی!

 

یکی از دوستای اصفهانم بعد از مدت ها بم زنگید یه گپی زدیم دلم وا شد ننه 

شمام از اینکه مردا توی خونه بشینن بدتون میاد؟ پس میتونین امروز منو درک کنین

55.باتوام ای جنس برتر! من رو دست کم نگیر ...

تا حالا شده کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده باشی بعد با انبوهی از ماشین های مزاحم زنگارنگ مدل بالا و مدل پایین مواجه بشی که یا چراغ بدن یا بوق بزنند یا جلو پات ترمز کنند یا حرف های رکیک تحویلت بدند؟

واست پیش اومده پشت فرمون فقط بخاطر جنسیتت نه حتی بخاطر اشتباهی که هرکسی ممکنه ازش سربزنه یا حتی قانونمند بودنت تو رانندگی تمسخرت کنند متلک بگند ناسزا بارت کنند یا حتی بت بگند ج...ه!

شده واسه پروژه ی کاری یا دانشجوییت مجبور باشی تو یه فضای عمومی و شلوغ دوربین دستت بگیری یا حتی بخوای طراحی کنی اونم تازه با همه ی محدودیت هایی که این اجتماع واسه جنسیتت تعیین کرده اما بازم تو شجاعانه همچین جسارتی کرده باشی و...باران متلک ها نگاه های هرزه؛ تمسخر و غیر این ها رو تحمل کرده باشی؟

چند بار واست اتفاق افتاده وقتی تاکسی گیرت نیومده و مجبور شدی با شخصی بری تا رسیدن به مقصد تو دلت ذکر بگی و مدام نگران این باشی که نکنه بپیچه تو فرعی یا از یه مسیری بره که تو نمیشناسیش؟

تجربه کردی واسه خرید رفته باشی بیرون اونم با اطلاع خانوادت و خیلی هم خوب و سربراه باشی اما بشنوی که یه غریبه بت میگه دختره ی ول!

عاشقیت چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ عشقی که نتونی ابرازش کنی عشقی که نتونی بدستش بیاری عشقی که تورو بسوزونه و تو فقط بشینی تا انتخابت کنند چون خودت حق انتخاب نداری! وااای بر روزی که لیلی عاشق مجنون بشه! ...

اصلا گیریم تصمیمت این باشه که مجرد بمونی. این ترس بسراغت اومده که آیا میتونی راحت تو این اجتماع زندگی کنی؟ اصلا هویت داری یا همیشه باید سایه ی یه نفر رو سرت باشه تا موجودیت پیدا کنی؟

و...از این دست سوالا زیاد دارم ازت

 نه تو هیچکدوم این ها رو تجربه نکردی. فقط موندم چجوریه که وقتی متلک میگی یادت نمیاد این زن هم مثل همون خواهریه که واسش رگ گردنت قلمبه میشه! وقتی جلو پای دختر مردم ترمز میزنی فراموش میکنی اگه یکی دیگه همین کارو با ناموست بکنه چه بلایی سرش میاری. وقتی دسته ی اسکناستو به یه مادر نشون میدی یادت نیست خودتم مادری داری...

ولی دنیا روی دست همین زن ها که هم مادرن و هم دختر هم خواهر و همسر میگرده.  یک زن وقتی به جایی میرسه و مقام و مرتبه ی اجتماعی پیدا میکنه ارزشش خیلی بیشتر از یک مرد در سطح خودشه چون زن علاوه بر مسئولیت های زیادی که در قبال همسر و فرزندانش داره و رسیدگی به امور منزل و در کل علاوه بر زن بودنش(که خود زن بودن و زن خوب بودن خیلی کار سختیه) تونسته تو اجتماع هم سری تو سرا داشته باشه و مفید واقع بشه و علاوه بر تربیت فرزندانش فرزندان جامعه رو هم تربیت میکنه و در پیشبرد و گسترش علم در جامعه هم سهمی داره. پس من رو دست کم نگیر برادر!

54. خصوصی

حذف شد

از همگی ممنونم که اومدین

ادامه نوشته

53. چه تفاهمی!

این چند روز خواهری اومده بود خونه بخاطر فرجه هاش. البته این اولین بار بود که تو فرجه ها می اومد خونه. یه روز بعد از ظهر رفتیم یه نمایشگاه با عنوان مد و تایپوگرافی . کارای جالبی اونجا بود که خیلی خوشم اومد و نتیجه ی بازدیدمون شد این که از همونجا خریدم. حروفی که رو این پیکسلا کار شده بود خیلی محدود بودن و من حرف ع رو انتخاب کردم با نیت اینکه نماد عشقه!

سر انتخاب حرف عین کلی مسخره بازی درآوردیم. سپید میگفت چرا ع رو برداشتی حالا هرکی ببینه فک میکنه اسمت عفته! منم میگفتم عفت نه عاطفه و اون میگفت عظم(بدون الف و با تلفظ غلیظ عین از گلو) و میگفتم عکرم...خلاصه آخرش دستمو گذاشتم روی سینه و تعظیم کردمو گفتم عین هستم خوشبختم! و این شد جمله ی تکه کلام من که هرچند دقیقه یکبار تکرارش میکردمو مامی و سپیدم از دستم کلافه شده بودن و میگفتند ای کاش نمیرفتیم نمایشگاه!

چند روز بعد رفتیم کافه بــــــــــــــــــوق که پاتوق همیشگی من و مامیه. صاحب کافه یه پسر جوونیه که دیگه مارو میشناسه از بس رفتیم اونجا. اونروز کافه خیلی شلوغ بود. سفارشمون رو که دادیم هرچی منتظر شدیم دیدیم خبری نیس. مشغول صحبت بودیم که صاحابش اومد! صاحب کافه رو میگم اومد و تعظیمی کردو همینطور که زل زده بود تو چشای منو نیشش باز بود گفت: عذرخواه هستم! شرمنده سفارشتون دیر شد...

وقتی رفت و سفارشمون رو آورد مجدد گفت عذرخواه هستم! و اول سفارش مامی و سپید رو روی میز گذاشت و بعد رفت تا مال منو بیاره. مامی و سپیدم نیششون باز هی سر به سر من میزاشتن که آره رفته واسه تو سفارشی و ویژه بیاره! وقتی آقای عذرخواه! اومد وبا لبخند ژوکوند سفارش منو برام رو میز گذاشت و رفت...رو به مامی و سپید گفتم: واااااااااااااای من نیمه ی گمشدمو پیدا کردم! عذرخواه ! هم اولش عینه هم مثل من که عین هستم اونم میگه عذرخواه هستم! سپیدم برگشت گفت:بـــــوق... آخرشم باید به یه کافه چی شوهرت بدیم

موقع حساب کردن با اینکه مامی رو به آقای عذرخواه ایستاده بود و با ایشون صحبت میکرد آقای عذرخواه جواب مامی رو رو به من و با لبخند کش اومده تا بناگوشش میداد و مرتب میگفت عذرخواه هستم!

پ ن:شاید ادامه داشته باشد!

پ ن: اسمش عذرخواه نبودااااا تکه کلامش بود

پ ن: یادم باشه با بی افم نرم کافه ی آقای عذرخواه

پ ن:بوق یعنی سانسور

52. حالا نوبت شماست

پ ن: فرصت تموم شد به غیر از سه نفر هیچکس نتونست درست حدس بزنه ولی تصورات شما از من خیلی جالب بود اکثرتونم رو گزینه های تکراری دست میزاشتین. خسته نباشید
ادامه نوشته

51. و اما باقی ماجرا

از همه ی دوستای گلم که تو نظر سنجی پست قبل شرکت کردند تشکر میکنم. راستش تو این مدتی که وبلاگ مینویسم با خیلی ها آشنا شدم اما فقط عده ی کمی پای ثابت وب من هستند . عده ای با اینکه همیشه بهشون سر میزنمو براشون کامنت میزارم نسبت به من کم لطف هستند و کمتر بم سر میزنند و عده ای هم کلا میان میگن وب خوبی داری من لینکت کردم بعد میرن و دیگه پیداشون نمیشه دوستای نزدیکمم که یا خیلی کم میان نت یا کلا وبلاگشون رو بستن با خیلی ها هم سعی کردم دوست بشم اما اونها هیچقت به وبلاگم نیومدن یا اومدن و خاموش حضور داشتند و رفتند...

گله ای ندارم از کسی فقط میخواستم با این نظر سنجی بدونم ایراد کارم کجاست. که متاسفانه تو این نظر سنجی هم فقط تعداد کمی از دوستان شرکت کردند. گاهی خیلی دلسرد میشم و دوسندارم وبلاگ نویسی رو ادامه بدم. اینجا نوشتن بهونه ایه که با دیگران ارتباط برقرار کنیم وقتی این ارتباط ها سرد باشه و فرقی با دنیای واقعی نکنه پس نوشتن هم بی فایدست.

قصدم این بود که تو این پست عکسم رو بزارم تا با باران قایق کاغذی بیشتر آشنا بشید ولی پشیمون شدم.

پ ن: انگار تو پست راپونزل همه رو دچار سوء تفاهم کردم. من هنوز موهام بلنده بخدا!!! یکمی از سر موهامو کوتاه کردم در واقع مدل دار زدم. موهام ۵ سانت یا کوتاه پسرونه نیست!!!!!

50. ادامه دارد...

تقریبا هفت ماهه که تو این وبلاگ مینویسم. تا امروز که رسیدم به پنجاهمین پست وبلاگم. درخواستی که از شما دوستای خوب همیشگیم دارم اینه که به این دوتا سوال جواب بدید:

۱. بهترین پستی که تو این مدت  اینجا خوندید کدوم پست بوده؟

۲.از کدوم پست اصلا خوشتون نیومده؟ یا بنظرتون جالب نبوده ؟

ممنون میشم صادقانه و بیتعارف جوابم رو بدید .مرسی که حوصله میکنید.

49. راپونزل راپونزل موهاتو بنداز پایین!

بالاخره بعد از ۵-۶سال سپردمشون به قیچی. انصافا کارش رو خوب بلد بود همونقدر کوتاه کرد که ازش خواستم. الان از خودم بیشتر راضی ام واقعا واسه چی اینهمه مدت این موهارو بلند کردم؟؟ به امید شاهزاده ای که آدرس قصر منو گم کرده؟؟؟ ایششش...همون بهتر که نیاد!

48. با یک نگاه ساده...

عشق یعنی یه مانتوی سنتی سبز زیتونی با یه شال قرمز آجری که روش یه بته جقه ی طلایی نقاشی

شده به اضافه ی یه کیف چرم قهوه ای با طرح دوتا بته جقه ی قرمز آجری روش و...کفشای همرنگش.

 

47. از تنهایی خودم دلم گرفته

یه دوستی داشتم که میگفت هر آدمی تو قلبش  یک شمع داره که همیشه سعی میکنه اون شمع رو

روشن نگهداره تا دلش گرم باشه. تعبیر جالبیه از دلگرمی یا دلخوشی یا همون امید...منم همیشه سعی

خودمو برای روشن نگهداشتن این شمع کردم اگرچه گاهی کم نور شده و گاهی حتی خاموش شده.

همه چی خوبه از زندگیم راضی ام  اما نمیدونم باز امشب چم شده. شب که میشه این حس مزخرف

تنهایی و ترس میاد سراغم. ترس از آینده ترس از تنهایی. نمیدونم دلم گرفته امشب.

46. در اندرون من خسته دل ندانم کیست        که من خموشم و او در خروش و در غوغاست

نمیدونم چرا اینروزا حرفی واسه گفتن ندارم.

از وقتی مریمم دیگه نمیاد منم دل و دماغ اینجا اومدن و نوشتن

رو ندارم.

 بشدت دلتنگ خواهرمم و روزشماری میکنم که زودتر بیاد.

حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من؟...