این چند روز خواهری اومده بود خونه بخاطر فرجه هاش. البته این اولین بار بود که تو فرجه ها می اومد خونه. یه روز بعد از ظهر رفتیم یه نمایشگاه با عنوان مد و تایپوگرافی . کارای جالبی اونجا بود که خیلی خوشم اومد و نتیجه ی بازدیدمون شد این که از همونجا خریدم. حروفی که رو این پیکسلا کار شده بود خیلی محدود بودن و من حرف ع رو انتخاب کردم با نیت اینکه نماد عشقه!

سر انتخاب حرف عین کلی مسخره بازی درآوردیم. سپید میگفت چرا ع رو برداشتی حالا هرکی ببینه فک میکنه اسمت عفته! منم میگفتم عفت نه عاطفه و اون میگفت عظم(بدون الف و با تلفظ غلیظ عین از گلو) و میگفتم عکرم...خلاصه آخرش دستمو گذاشتم روی سینه و تعظیم کردمو گفتم عین هستم خوشبختم! و این شد جمله ی تکه کلام من که هرچند دقیقه یکبار تکرارش میکردمو مامی و سپیدم از دستم کلافه شده بودن و میگفتند ای کاش نمیرفتیم نمایشگاه!

چند روز بعد رفتیم کافه بــــــــــــــــــوق که پاتوق همیشگی من و مامیه. صاحب کافه یه پسر جوونیه که دیگه مارو میشناسه از بس رفتیم اونجا. اونروز کافه خیلی شلوغ بود. سفارشمون رو که دادیم هرچی منتظر شدیم دیدیم خبری نیس. مشغول صحبت بودیم که صاحابش اومد! صاحب کافه رو میگم اومد و تعظیمی کردو همینطور که زل زده بود تو چشای منو نیشش باز بود گفت: عذرخواه هستم! شرمنده سفارشتون دیر شد...

وقتی رفت و سفارشمون رو آورد مجدد گفت عذرخواه هستم! و اول سفارش مامی و سپید رو روی میز گذاشت و بعد رفت تا مال منو بیاره. مامی و سپیدم نیششون باز هی سر به سر من میزاشتن که آره رفته واسه تو سفارشی و ویژه بیاره! وقتی آقای عذرخواه! اومد وبا لبخند ژوکوند سفارش منو برام رو میز گذاشت و رفت...رو به مامی و سپید گفتم: واااااااااااااای من نیمه ی گمشدمو پیدا کردم! عذرخواه ! هم اولش عینه هم مثل من که عین هستم اونم میگه عذرخواه هستم! سپیدم برگشت گفت:بـــــوق... آخرشم باید به یه کافه چی شوهرت بدیم

موقع حساب کردن با اینکه مامی رو به آقای عذرخواه ایستاده بود و با ایشون صحبت میکرد آقای عذرخواه جواب مامی رو رو به من و با لبخند کش اومده تا بناگوشش میداد و مرتب میگفت عذرخواه هستم!

پ ن:شاید ادامه داشته باشد!

پ ن: اسمش عذرخواه نبودااااا تکه کلامش بود

پ ن: یادم باشه با بی افم نرم کافه ی آقای عذرخواه

پ ن:بوق یعنی سانسور