99.گاهی دلش میخاد تو رویاهاش زندگی کنه همون رویای دخترونه ای که ...


پیرهن پف پفی چین واچین سفید تنش بود میخاست از همه جلوتر بره. مثلا اولین نفری باشه که با کفشای پاشنه بلند احساس دخترونگی پشت رل بشینه و همه رو از رو ببره. میخاست همونطور که اولین دختر و اولین فرزندو اولین نوه ی پسریه فامیله تو همه چی اول باشه. میدونی تا حالا به کسی نگفته یعنی شایدم روش نشده ولی دوسداشت 24 زمستون سپید که گذشت لباس سپید رو بپوشه. خیلی رویا داشت اما رویاهاشو یکی یکی دزدیدند. کی دزدید نمیدونم شایدم باد بردشون حالا دیگه خیلی وقته بی رویا زندگی میکنه یعنی یاد گرفته که رویاها دوومی ندارند زندگی اونو از وسط رویاهای صورتیش گرفته و پرتش کرده تو واقعیت خاکستری. حالا هرروز صبح مسواک میزنه لباس میپوشه و با اتوبوس لخ لخ کنان میاد محل کارش. شب هم که میشه تن خستشو میکشونه تا خونه بعد از یکی دوساعتم خواب اونو باخودش میبره. دیگه حتی اگه خودشم بخواد وقتشو نداره که رویا ببافه... میدونی روحش زخم شده...!

98.ادامه ی ماجرای ادامه مطلب :D

امروز اولین روز از هفته و اولین روز از شروع ماه ربیعه منم دیشب تصمیم گرفتم که تو این اولین روز یه شروع خوب داشته باشم. پس برنامه ریزی کردم که امروز قبل از اومدن به محل کارم بتونم یکساعت پیاده روی داشته باشم. صبح ساعت 6 بیدار شدمو با سپیده اومدیم پارک ملت . البته تا حاضر شیم و تکون بخوریم بیایم نیم ساعت یا بیشتر طول کشید و نزدیکای 7 دیگه پارک بودیم... ما قبلا زیاد می اومدیم پارک و ورزش میکردیم. قبلا یعنی اونموقعی که سپید کنکوری بود و منم دانشگاه اینجا میهمان بودم. یادمه خیلی فعال بودیم دوتایی. امروزم کلی یاد اون وقتارو کردیم. یاد دوستامون! دوستامون در واقع همون اشخاصی هستند که پایه ثابت پارک اومدن هستن و اصلا مارو نمیشناسند و ما واسه هرکدومشون یه اسم گذاشته بودیم. مثل مستر ادعا , آقای دوست, ویگن و...البته دوستامون چون ورزشکارای حرفه ای هستند همیشه خیلی زود میان پارک و ما امروز ندیدیمشون. خیلی واسم جالب بود وقتی هرروز که میخاستم برم سر کار میدیدم  با وجود سردی هوا و حتی تو برف و بارون یه عده تو پارک مشغول ورزش و پیاده روی اند و به حالشون غبطه میخوردم و همین شد واسه من یه انگیزه که امروز رو یه جور دیگه شروع کنم. خدایا شکرت...

ادامه نوشته

97. عنوان در ادامه مطلب!

دوستای عزیزم رمز این مطلب اولین کلمه از اسم وبلاگ قبلیمه به فارسی بدون حرف اضافش

ادامه نوشته

96. سنت داره میره بالا. سنت داره میره بالا. سنت داره میره بالا . سنت داره ...

قابل توجه خانوادم ,فامیل ,دوستان و آشنایان که دلسوزانه نگران وضعیت کنونی اینجانب میباشند:

منو به حال خودم بزارین من از زندگیم


راضی ام!

95. امان از این آدم ها

هروقت زندگی بم سخت میگیره با خودم میگم اینم میگذره زندگی بالا و پایین داره یه مدت اون بالا بودیم حالا یکمی ام این پایینا میمونیم تا دوباره روی خوش زندگی رو ببینیمو...پنجشنبه شب مهمون داشتیم. از صبحش مشغول کار بودیم با اینکه کارگر گرفته بودیم اما خودمونم پابه پاش کار میکردیم. آخه علاوه بر مهمونای شب قرار بود فرداش جمعه خواستگار هم بیاد خونمون. اوضاعی بود خیلی عصبی و پر از استرس بودم. اصلا آمادگی این مهمونای ناخونده رو نداشتم...شب شد مهمونا اومدن همه چی خوب بود خوش گذشت البته کمی با چاشنی زخم زبون های همیشگی فامیلی مخلوط بود. اونشب واقعا دلم شکست. طوریکه من که اصلا کینه ای نیستم اونشب آرزو کردم ...خلاصه گذشت... خواستگار های رو مخی هم اومدنو رفتن و خداروشکر وصلتی قرار نیست سر بگیره...تو محیط کارمم با همون شخص مذکور مشکل پیدا کردم اساسی. برام مهم نیست ولی دیگه اینجارو دوست ندارم دلم میخواد برم یه جای دیگه ولی گاهی به خودم میگم هرجا بری همینه جامعه خرابه همه که مثل تو نیستند تو همه رو به چشم خودت میبینی فکر میکنی دیگرانم مثل تو ساده اند تو دلشون مرض ندارند از شکستن دل دیگری میترسند محرمو نامحرم میفهمند واسه روابطشون حد و مرز قائلند و... ولی باران دنیا خرابتر از این حرفاست...خیلی دوسدارم مثل وبلاگای دیگه راحت همه چی رو بنویسم اما با خودم میگم هرچی از مشکلات حرف بزنی بیشتر جذبشون میکنی پس بیخیال نوشتن از مشکلات و ناراحتیا میشم در حال حاضرم که اتفاق خاصی تو زندگیم نیست فقط وقتایی که سپید میاد اینجا همه چی خوبه و من شادم پر از انرژی میشم و خوشحالم ولی وقتی میره منم تنها میشم...

94.تغییر

دلم میخواد خودم باشم. من کلا آدم محافظه کاری ام . تا حالام تو این وبلاگ همینطور عمل کردم اما دیگه خسته شدم دلم میخواد راحت بنویسم از هرچی که تو فکر و ذهنمه...یه مدت زیادی هست که اینجارو به حال خودش رها کردم و به شما هم سر نزدم. خب دوتا دلیل داشته که صادقانه میگم دلیل اولش نداشتن حس خوندن و نوشتن بوده و دلیل دومش هم گرفتاری و مشغله. نمیخوام غر بزنم اما یه مدته تیکه های پازل زندگیم بدجور به هم ریختن پخش و پلا شدن و هیچکدومشونم سرجاشون نیستند ذهن منم درگیر این به هم ریختگی شده. دلم یه اتفاق تازه میخواد یه چیزی که خوشحالم کنه حداقل واسه یه مدتی مثلا رفتن به یه سفر کوتاه و خوش گذرونی یا خریدن یه وسیله یا ... از همین قبیل شادی های کوچولو ...

93. دردسرهای یک جوان عزب!

ادامه نوشته

92.اینم یه گره دیگه...ولی من بازش میکنم!


 تئوری پایان نامم رد شد... به همین سادگی!!!

91.قایق کاغذی

یک ساله شدی...