99.گاهی دلش میخاد تو رویاهاش زندگی کنه همون رویای دخترونه ای که ...
پیرهن پف پفی چین واچین سفید تنش بود میخاست از همه جلوتر بره. مثلا اولین نفری باشه که با کفشای پاشنه بلند احساس دخترونگی پشت رل بشینه و همه رو از رو ببره. میخاست همونطور که اولین دختر و اولین فرزندو اولین نوه ی پسریه فامیله تو همه چی اول باشه. میدونی تا حالا به کسی نگفته یعنی شایدم روش نشده ولی دوسداشت 24 زمستون سپید که گذشت لباس سپید رو بپوشه. خیلی رویا داشت اما رویاهاشو یکی یکی دزدیدند. کی دزدید نمیدونم شایدم باد بردشون حالا دیگه خیلی وقته بی رویا زندگی میکنه یعنی یاد گرفته که رویاها دوومی ندارند زندگی اونو از وسط رویاهای صورتیش گرفته و پرتش کرده تو واقعیت خاکستری. حالا هرروز صبح مسواک میزنه لباس میپوشه و با اتوبوس لخ لخ کنان میاد محل کارش. شب هم که میشه تن خستشو میکشونه تا خونه بعد از یکی دوساعتم خواب اونو باخودش میبره. دیگه حتی اگه خودشم بخواد وقتشو نداره که رویا ببافه... میدونی روحش زخم شده...!