113. و زمین لرزید...

خونه ی دوستمم... نشستم جلوی تی وی... دوستم رو نگاه میکنم که داره میره سمت اتاقش... صدای غرش

میاد... شیشه ها بی قراری میکنند... دوستم به من خیره شده... من زل زدم به اون... هیچکدوم چیزی نمیگیم...

قفل شدیم... زمین آروم میگیره و من تا الان بیدارم...همه ی شهر بیداره 

+ خدایا ما بنده هات خیلی ناتوانیم خیلی ضعیفیم رحم کن

++ نظرات رو باز گذاشتم چون معلوم نیس بتونم بیام تاییدشون کنم یا نه...

112. چیزی به ذهنم نمیرسه

سفر زیاد رفتم اونم از نوع مجردیش اما دیگه بسه خسته شدم . کلافم هنوز وسایلم رو جمع نکردم هنوز خیلی کار دارم که باید انجام بدم اما هی تو خونه دور خودم میچرخم بی حوصله ام. نه اینکه خوشحال نباشم ها ولی نمیدونم ...

سعی میکنم از اصفهان پست بزارم و اگر شد چند تایی عکس بگیرم که سفرنامم کامل باشه . راستی تموم نشدن پایان نامم یه جا به نفعم شد چون تونستم امسال هم با کارت دانشجوییم بن کتاب بگیرم. احتمال زیاد یه سر تهران میام .

ساعت ۷ حرکتمه . باز هم با قطار میرم. دلم میگیره چون باید تنها برم..

+ خوبم...یکم دلتنگ میشم فقط...

++ من امروز هرکاری کردم نتونستم واسه کسی کامنت بزارم شماهم همین مشکل رو داشتین عایا؟

111. بانوی سپید پوش

تنها رو نیمکت پارک نزدیک خونه نشسته بودم . یه صدایی از پشت سرم گفت : دیدم تنها نشستی..

منم که تنهام برم خونه دق میکنم تا پسرم بیاد ...اومدم پیشت بشینم مادر . شناختمش آشنا نبود ولی

غریبه ام نبودم باهاش .لبخند زدمو گفتم : کار خوبی کردین بفرمایید منم خوشحال میشم. بی وقفه

رفت سراغ خاطراتش از زمانی که ازدواج کرده و از تهران راهی اینجا شده بخاطر شغل شوهرش تاخدمات

بزرگی که شوهرش برای این شهر و مردمش انجام داده . از اینکه بعد از مرگ شوهرش بچه هاش تنهاش

گذاشتن و بهش سر نمیزنن از اینکه دختراش باهاش قهرن و حتی وقتی از کنارش تو خیابون رد شدن

روشونو برگردوندن! از پسراش که ایران نیستن و ... من سراپا گوش بودم چیزی نمیگفتم فقط گوش

میکردمو هر از چندگاهی به تناسب حرفاش با لبخند یا آه و افسوس و با حرکات سرم پاسخی میدادم.

چون میدونستم دل پر دردی داره و فقط دنبال یه گوش شنوا میگرده...خانم کهنسال سپید پوش پارک

مارو همه ی اهالی محل میشناسند خانم الف شهردار پارک ماست! اینو خودش میگه. به همین خاطر تو

این پارک همه بهش احترام میزارن همه دوسش دارن چون امنیت رو به این محل بخشیده کسی جرات

نداره تو این پارک سیگار بکشه یا آشغالی بریزه یا به قول خانوم الف ع.ش.ق.ب.ا.ز.ی. کنه! (منظورش

دختر پسرای جوونیه که هی به میچسبند) . همیشه میدیدمش البته از دور.  با اون شال و مانتو شلوار و

کفشای سفیدش مثل فرشته هاست. این اولین بار بود که باهاش همصحبت میشدم. قلب مهربونی

داره واقعا دوسداشتنیه. من در عجبم که بچه هاش چقدر بیرحمند چطور تونستن تنهاش بزارن؟...

+امروز رفتم آرایشگاه موهامو دوباره رنگ کردم همون عسلی که بود . یکمی ام عملیات خوشگلاسیون انجام دادم. گفتم حالا که میرم اصفهان مرتب باشم بلکه تو پیشرفت پایان نامه و دفاعم تاثیری داشته باشه!

110. سفر

چهارشنبه عازم اصفهان میشم. میرم که با غول پایان نامه دست و پنجه نرم کنمو بالاخره شاخشو بشکنم. تو این مدت خونه ی یکی از دوستام میمونم. احتمالش کمه که بتونم بیام نت و به دوستام سر بزنم. اما سعی خودمو میکنم که ازتون بیخبر نمونم. برام دعا کنید...

109. بهارو رژیمو خواستگار عصبانی!

عاشق فروردین و اردیبهشتم که درختا سبزن ولی یه سبز خاص یه جور درخشندگی تو برگاشون هست عاشق آفتاب طلائیشمو هوای ملسش که تورو بلاتکلیف میزاره تو انتخاب لباس. وقتی تو پارک دم خونمون با مامی قدم میزنم وقتی شوق و هیجان بازی بچه هارو میبینم وقتی عاشقای دلداه رو رو نیمکتا جفت جفت میبینم وقتی بنفشه ها و اطلسی ها بهم چشمک میزنن سرشار از شوق زندگی میشم...دلم میخواد زمان توقف کنه تو همین دوماه مخصوصا اردیبهشت که اینجا همش بارون میاد...

چندروزی بود بی دلیل خودمو تو خونه حبس کرده بودم یعنی شایدم چون تو زمستون زیاد بیرون نمیرفتم خونه موندن شده واسم یه عادتی که باید کم کم ترکش کنم. واسه همین با مامی به بهانه ی پیاده روی زدیم بیرون کلی راه رفتیم هم کالری سوزوندیم هم شارژ شدیم هم حرف زدیم هم خرید کردیم. آخه میخام تو رژیم غذایی روزانم یه تغییرات اساسی بدم. به جای خوردن تنقلات و هله هوله خوراکی های مقوی و مفید بخورم بلکه چندصد سانتی از کمربند زیبای چربی دور شکمم کاسته بشه و من باربی بشم و اعتماد بنفسم بره بچسبه به سقف اونوقت دست رو هر لباسی که بزارم سایزمه کلی تیپ میزنمو دل میبرم! حالا فکر نکنین چخبره و من حتما یه چیزی تو مایه های شِرِکما نه! یکم از فیونا لاغرترم همین...

دیشب همینطور دور خودم میچرخیدمو از اینور خونه به اونور میرفتمو هرازچندگاهی به مامی میگفتم موهام خوبه؟ لباسم خوبه؟ آرایشم خوبه؟ اینجوری بهتره یا اونجوری...آخه قرار بود خواستگار بیاد واسم. به قول دوستم خوبه خوشمم نمیاد از خواستگارو ازدواجو این حرفا انقدم وسواس به خرج میدمو حساسم! خلاصه مادران فولادزره تشریف فرما شدند. انقدر که این سه نفر اخمو و افاده ای و خشن بودن فکر میکردی ما به زور دعوتشون کردیم!! اومدن نشستن سمم بکم سه تایی خیره شدن به من! منم حسابی موذب شده بودمو هی لبخند ژوکوند تحویلشون میدادم. ولی مگه بیخیال میشدن خواهره فولادزره یه ابروشو داد بالاو یه سروگردنی اومدو گفت شما چیکار میکنی الان؟! منم با تته پته گفتم سرکار میرفتمو الانم مشغول پایان نامم هستم. دوباره هرسه تاشون ساکت شدند هرسوالی ام بابام در مورد شازدشون ازشون میپرسید خیره میشدن به گلای قالی و جواب نمیدادنو بعد از سه بار تکرار شدن سوال مورد نظر مادره برگشت گفت: ای آقا حالا هروقت با پسرمون اومدیم حرف میزنیم.بعدم کیفشو زد زیر بقلشو تشریفشونو بردن . یعنی کارد میزدی خون مامی در نمیومد به قدری عصبانی بود که ! والا این مدلیشو دیگه ندیده بودیم! فکر کنم اگر قرار بود من عروسشون بشم باید روزی سه وعده ازشون کتکم میخوردم! خیلی عتیقه بودن

 یه گلدون شاه پسند خریدم. نمیدونم چرا گلاش دارن پژمرده میشن غنچه هاشم باز نمیشه خیلی ام بش میرسما شما میدونین باید چیکارش کنم عایا؟ 

+ چقدر خبر بد شنیدم تو این مدت. از مرگ عسل و زلزله و جدایی گولو و گرفتاری دوستامو... کاش یه روزی بیاد که حال هممون خوب باشه...

108.خسته شدم دیگه

من وبلاگ نویس خوبی نیستم و نخواهم شد. باید در اینجارو تخته کنم!

107.عیدونه

آخیش بالاخره این مهمون بازیا و عید دیدنیا تموم شد.

امسال لحظه ی  سال تحویل رو خوب درک نکردم. همگی پای تی وی مشغول دیدن برنامه های بلاد کفر بودیم اونام که اصلا اعلام نمیکردن چند لحظه به تحویل سال مونده بعد یه هویی زدیم شبکه های خودی که دیدیم ثانیه شمار داره به صفر نزدیک میشه حالا نمیدونم چرا من تو اون لحظه انقد هول شده بودم دعای سال تحویل یادم نمی اومد خلاصه کلی به مخم فشار آوردمو تند تند حول حالنارو خوندمو دعاها و خاسته هامو با خدا در میون گذاشتمو بمـــب! سال تحویل شد و من برعکس سال های قبل نیشم تا بنا گوشم باز بود. آخه همیشه تو این لحظات چشام پر از اشک میشد بغض میکردم یه حال غریبی میشدم اما امسال ..

خلاصه بعد از اینکه به رسم همیشه بابا و مامان بهمون عیدی دادن و کلی عکس گرفتیم منم بقیه رو سورپرایز کردمو رفتم عیدی هایی که واسشون گرفته بودمو آوردمو بهشون دادم خیلی همه تعجب کردنو خیلی ام خوشحال شدن. این اولین بار بود که عیدی میدادم

بعدشم که رفتیم تهرانو دید و بازدیدا شروع شد قرار بود شمالم بریم که کنسلش کردن به علت شلوغی. تو مدتی که تهران بودیم خونه خالم بودیمو همش تو تراس خونشون مینشستیم . تراسشون خیلی با صفاس دورشو حصیر زدن که دید نداشته باشه پراز گل و گلدونم هس یه آبنمای بزرگم داره  نورپردازیشم کردن که شبا خیلی رمانتیک میشد. یه باند بزرگم گذاشته بودیمو آهنگیو بساط قلیونو... خلاصه شبانه روز ما جوونا از اونجا دل نمیکندیم البته من قلیون نمیکشما یه پسر خاله ی ۴ساله ام دارم که خیلی خواستنی و بامزه س.  هنوز نمیتونه همه ی حروف رو خوب ادا کنه واسه همینم بیشتر با حرف دال همه ی حرفاشو میزنه. از وقتی ام رفته مهدکودک چنتا حرف بد یاد گرفته. بعد ما هی سر به سرش میزاشتیم وقتی عصبانی میشد از معلوماتش استفاده میکرد و همه میزدن زیر خنده خالمم هی میگفت بش نخندین. بنده خدا هی میخاس از سر بچه بندازه ما نمیزاشتیم. 

خلاصه این پسرخاله ی شیطون ما با بعضیا خیلی لج بود مثلا یه بار که دوست خالم اومده بود هرچی باش حرف میزد این بچه فقط بش میگفت حده دو! (ینی خفه شو) بعد مامانش میگفت عزیزم چرا با خاله بد حرف میزنی مودب باش بعد جواب میداد آخه این به من عیدی نداده! خلاصه بساطی داشتیم با این بچه اگه بش عیدی میدادی که بات خوب بود اگه نمیدادی باید فوش میخوردی که البته پایه ی خنده بود

بگذریم بعد از حدود یه هفته برگشتیم مشد که بنده سرما خوردم شدید و دوتا آمفول نوش جان نمودم. و در همین حین هم از مهمانان قوم الظالمین(فامیل پدری) پذیرایی میکردیمو عید دیدنی میرفتیمو قمپز در کردناشونو تحمل میکردیمو قلمبه و تیکه بارمون میکردنو برمیگشتیم خونه! 

سپیدم که دیروز برگشت تهران. منم که حالم گرفته بود دوستمم زنگ زد واسه پاپان نامه کلی بم استرس داد.شب خابم نمیبرد.از دیشبم بخاطر پایان نامم خیلی فکرم درگیره صبح که پاشدم مثل گیجا بودم نمیدونستم چیکار باید بکنم رفتم دوش گرفتم شاید یکم حالم بهتر شه. ولی خوب آخرش که چی؟ باید تمومش کنم پس برام دعا کنین چون یه  استاد راهنمای مزخرف و سخت گیر و یه سفر به اصفهانم در پیش رو دارم....