107.عیدونه
امسال لحظه ی سال تحویل رو خوب درک نکردم. همگی پای تی وی مشغول دیدن برنامه های بلاد کفر بودیم اونام که اصلا اعلام نمیکردن چند لحظه به تحویل سال مونده بعد یه هویی زدیم شبکه های خودی که دیدیم ثانیه شمار داره به صفر نزدیک میشه حالا نمیدونم چرا من تو اون لحظه انقد هول شده بودم دعای سال تحویل یادم نمی اومد
خلاصه کلی به مخم فشار آوردمو تند تند حول حالنارو خوندمو دعاها و خاسته هامو با خدا در میون گذاشتمو بمـــب! سال تحویل شد و من برعکس سال های قبل نیشم تا بنا گوشم باز بود. آخه همیشه تو این لحظات چشام پر از اشک میشد بغض میکردم یه حال غریبی میشدم اما امسال ..![]()
خلاصه بعد از اینکه به رسم همیشه بابا و مامان بهمون عیدی دادن و کلی عکس گرفتیم منم بقیه رو سورپرایز کردمو رفتم عیدی هایی که واسشون گرفته بودمو آوردمو بهشون دادم خیلی همه تعجب کردنو خیلی ام خوشحال شدن. این اولین بار بود که عیدی میدادم![]()
بعدشم که رفتیم تهرانو دید و بازدیدا شروع شد قرار بود شمالم بریم که کنسلش کردن به علت شلوغی. تو مدتی که تهران بودیم خونه خالم بودیمو همش تو تراس خونشون مینشستیم . تراسشون خیلی با صفاس دورشو حصیر زدن که دید نداشته باشه پراز گل و گلدونم هس یه آبنمای بزرگم داره نورپردازیشم کردن که شبا خیلی رمانتیک میشد. یه باند بزرگم گذاشته بودیمو آهنگیو بساط قلیونو...
خلاصه شبانه روز ما جوونا از اونجا دل نمیکندیم البته من قلیون نمیکشما
یه پسر خاله ی ۴ساله ام دارم که خیلی خواستنی و بامزه س. هنوز نمیتونه همه ی حروف رو خوب ادا کنه واسه همینم بیشتر با حرف دال همه ی حرفاشو میزنه. از وقتی ام رفته مهدکودک چنتا حرف بد یاد گرفته. بعد ما هی سر به سرش میزاشتیم وقتی عصبانی میشد از معلوماتش استفاده میکرد و همه میزدن زیر خنده خالمم هی میگفت بش نخندین. بنده خدا هی میخاس از سر بچه بندازه ما نمیزاشتیم. ![]()
خلاصه این پسرخاله ی شیطون ما با بعضیا خیلی لج بود مثلا یه بار که دوست خالم اومده بود هرچی باش حرف میزد این بچه فقط بش میگفت حده دو! (ینی خفه شو
) بعد مامانش میگفت عزیزم چرا با خاله بد حرف میزنی مودب باش بعد جواب میداد آخه این به من عیدی نداده!
خلاصه بساطی داشتیم با این بچه اگه بش عیدی میدادی که بات خوب بود اگه نمیدادی باید فوش میخوردی که البته پایه ی خنده بود![]()
بگذریم بعد از حدود یه هفته برگشتیم مشد که بنده سرما خوردم شدید و دوتا آمفول نوش جان نمودم. و در همین حین هم از مهمانان قوم الظالمین(فامیل پدری
) پذیرایی میکردیمو عید دیدنی میرفتیمو قمپز در کردناشونو تحمل میکردیمو قلمبه و تیکه بارمون میکردنو برمیگشتیم خونه!
سپیدم که دیروز برگشت تهران. منم که حالم گرفته بود دوستمم زنگ زد واسه پاپان نامه کلی بم استرس داد.شب خابم نمیبرد.از دیشبم بخاطر پایان نامم خیلی فکرم درگیره صبح که پاشدم مثل گیجا بودم نمیدونستم چیکار باید بکنم رفتم دوش گرفتم شاید یکم حالم بهتر شه. ولی خوب آخرش که چی؟ باید تمومش کنم پس برام دعا کنین چون یه استاد راهنمای مزخرف و سخت گیر و یه سفر به اصفهانم در پیش رو دارم.
...