109. بهارو رژیمو خواستگار عصبانی!
چندروزی بود بی دلیل خودمو تو خونه حبس کرده بودم یعنی شایدم چون تو زمستون زیاد بیرون نمیرفتم خونه موندن شده واسم یه عادتی که باید کم کم ترکش کنم. واسه همین با مامی به بهانه ی پیاده روی زدیم بیرون کلی راه رفتیم هم کالری سوزوندیم هم شارژ شدیم هم حرف زدیم هم خرید کردیم. آخه میخام تو رژیم غذایی روزانم یه تغییرات اساسی بدم. به جای خوردن تنقلات و هله هوله خوراکی های مقوی و مفید بخورم بلکه چندصد سانتی از کمربند زیبای چربی دور شکمم کاسته بشه و من باربی بشم و اعتماد بنفسم بره بچسبه به سقف اونوقت دست رو هر لباسی که بزارم سایزمه کلی تیپ میزنمو دل میبرم! حالا فکر نکنین چخبره و من حتما یه چیزی تو مایه های شِرِکما نه! یکم از فیونا لاغرترم همین...
دیشب همینطور دور خودم میچرخیدمو از اینور خونه به اونور میرفتمو هرازچندگاهی به مامی میگفتم موهام خوبه؟ لباسم خوبه؟ آرایشم خوبه؟ اینجوری بهتره یا اونجوری...آخه قرار بود خواستگار بیاد واسم. به قول دوستم خوبه خوشمم نمیاد از خواستگارو ازدواجو این حرفا انقدم وسواس به خرج میدمو حساسم! خلاصه مادران فولادزره تشریف فرما شدند. انقدر که این سه نفر اخمو و افاده ای و خشن بودن فکر میکردی ما به زور دعوتشون کردیم!! اومدن نشستن سمم بکم سه تایی خیره شدن به من! منم حسابی موذب شده بودمو هی لبخند ژوکوند تحویلشون میدادم. ولی مگه بیخیال میشدن خواهره فولادزره یه ابروشو داد بالاو یه سروگردنی اومدو گفت شما چیکار میکنی الان؟! منم با تته پته گفتم سرکار میرفتمو الانم مشغول پایان نامم هستم. دوباره هرسه تاشون ساکت شدند هرسوالی ام بابام در مورد شازدشون ازشون میپرسید خیره میشدن به گلای قالی و جواب نمیدادنو بعد از سه بار تکرار شدن سوال مورد نظر مادره برگشت گفت: ای آقا حالا هروقت با پسرمون اومدیم حرف میزنیم.بعدم کیفشو زد زیر بقلشو تشریفشونو بردن . یعنی کارد میزدی خون مامی در نمیومد به قدری عصبانی بود که ! والا این مدلیشو دیگه ندیده بودیم! فکر کنم اگر قرار بود من عروسشون بشم باید روزی سه وعده ازشون کتکم میخوردم! خیلی عتیقه بودن![]()
یه گلدون شاه پسند خریدم. نمیدونم چرا گلاش دارن پژمرده میشن غنچه هاشم باز نمیشه خیلی ام بش میرسما شما میدونین باید چیکارش کنم عایا؟
+ چقدر خبر بد شنیدم تو این مدت. از مرگ عسل و زلزله و جدایی گولو و گرفتاری دوستامو... کاش یه روزی بیاد که حال هممون خوب باشه...