111. بانوی سپید پوش
تنها رو نیمکت پارک نزدیک خونه نشسته بودم . یه صدایی از پشت سرم گفت : دیدم تنها نشستی..
منم که تنهام برم خونه دق میکنم تا پسرم بیاد ...اومدم پیشت بشینم مادر . شناختمش آشنا نبود ولی
غریبه ام نبودم باهاش .لبخند زدمو گفتم : کار خوبی کردین بفرمایید منم خوشحال میشم. بی وقفه
رفت سراغ خاطراتش از زمانی که ازدواج کرده و از تهران راهی اینجا شده بخاطر شغل شوهرش تاخدمات
بزرگی که شوهرش برای این شهر و مردمش انجام داده . از اینکه بعد از مرگ شوهرش بچه هاش تنهاش
گذاشتن و بهش سر نمیزنن از اینکه دختراش باهاش قهرن و حتی وقتی از کنارش تو خیابون رد شدن
روشونو برگردوندن! از پسراش که ایران نیستن و ... من سراپا گوش بودم چیزی نمیگفتم فقط گوش
میکردمو هر از چندگاهی به تناسب حرفاش با لبخند یا آه و افسوس و با حرکات سرم پاسخی میدادم.
چون میدونستم دل پر دردی داره و فقط دنبال یه گوش شنوا میگرده...خانم کهنسال سپید پوش پارک
مارو همه ی اهالی محل میشناسند خانم الف شهردار پارک ماست! اینو خودش میگه. به همین خاطر تو
این پارک همه بهش احترام میزارن همه دوسش دارن چون امنیت رو به این محل بخشیده کسی جرات
نداره تو این پارک سیگار بکشه یا آشغالی بریزه یا به قول خانوم الف ع.ش.ق.ب.ا.ز.ی. کنه! (منظورش
دختر پسرای جوونیه که هی به میچسبند) . همیشه میدیدمش البته از دور. با اون شال و مانتو شلوار و
کفشای سفیدش مثل فرشته هاست. این اولین بار بود که باهاش همصحبت میشدم. قلب مهربونی
داره واقعا دوسداشتنیه. من در عجبم که بچه هاش چقدر بیرحمند چطور تونستن تنهاش بزارن؟...
+امروز رفتم آرایشگاه موهامو دوباره رنگ کردم همون عسلی که بود . یکمی ام عملیات خوشگلاسیون انجام دادم. گفتم حالا که میرم اصفهان مرتب باشم بلکه تو پیشرفت پایان نامه و دفاعم تاثیری داشته باشه!![]()