خونه ی دوستمم... نشستم جلوی تی وی... دوستم رو نگاه میکنم که داره میره سمت اتاقش... صدای غرش

میاد... شیشه ها بی قراری میکنند... دوستم به من خیره شده... من زل زدم به اون... هیچکدوم چیزی نمیگیم...

قفل شدیم... زمین آروم میگیره و من تا الان بیدارم...همه ی شهر بیداره 

+ خدایا ما بنده هات خیلی ناتوانیم خیلی ضعیفیم رحم کن

++ نظرات رو باز گذاشتم چون معلوم نیس بتونم بیام تاییدشون کنم یا نه...