هروقت زندگی بم سخت میگیره با خودم میگم اینم میگذره زندگی بالا و پایین داره یه مدت اون بالا بودیم حالا یکمی ام این پایینا میمونیم تا دوباره روی خوش زندگی رو ببینیمو...پنجشنبه شب مهمون داشتیم. از صبحش مشغول کار بودیم با اینکه کارگر گرفته بودیم اما خودمونم پابه پاش کار میکردیم. آخه علاوه بر مهمونای شب قرار بود فرداش جمعه خواستگار هم بیاد خونمون. اوضاعی بود خیلی عصبی و پر از استرس بودم. اصلا آمادگی این مهمونای ناخونده رو نداشتم...شب شد مهمونا اومدن همه چی خوب بود خوش گذشت البته کمی با چاشنی زخم زبون های همیشگی فامیلی مخلوط بود. اونشب واقعا دلم شکست. طوریکه من که اصلا کینه ای نیستم اونشب آرزو کردم ...خلاصه گذشت... خواستگار های رو مخی هم اومدنو رفتن و خداروشکر وصلتی قرار نیست سر بگیره...تو محیط کارمم با همون شخص مذکور مشکل پیدا کردم اساسی. برام مهم نیست ولی دیگه اینجارو دوست ندارم دلم میخواد برم یه جای دیگه ولی گاهی به خودم میگم هرجا بری همینه جامعه خرابه همه که مثل تو نیستند تو همه رو به چشم خودت میبینی فکر میکنی دیگرانم مثل تو ساده اند تو دلشون مرض ندارند از شکستن دل دیگری میترسند محرمو نامحرم میفهمند واسه روابطشون حد و مرز قائلند و... ولی باران دنیا خرابتر از این حرفاست...خیلی دوسدارم مثل وبلاگای دیگه راحت همه چی رو بنویسم اما با خودم میگم هرچی از مشکلات حرف بزنی بیشتر جذبشون میکنی پس بیخیال نوشتن از مشکلات و ناراحتیا میشم در حال حاضرم که اتفاق خاصی تو زندگیم نیست فقط وقتایی که سپید میاد اینجا همه چی خوبه و من شادم پر از انرژی میشم و خوشحالم ولی وقتی میره منم تنها میشم...