56. یکم روزمرگی
رفته بودم کافه ی آقای عذرخواه!
یادتونه که؟
متاسفانه یا خوشبختانه خودش نبود.بازم کلی طول کشید تا سفارشمون آماده بشه. منم تو برگه ی انتقاداتی که روی میز بود ایراد های کارشون رو نوشتمو به جای امضا یه شکلک واسشون کشیدم زودی ام فرار کردم اومدم بیرون.
پنجشنبه
درحالیکه جلوی آینه داشتم ریمل میزدم و داشتم حاضر میشدم تا عصر پنجشنبمو برم بیرون و خوش بگذرونم صدای تلفن بلند شد.بله داشت برامون مهمون می اومد اونم کییییییییی؟ خاله زنک ترین عضو فامیل که اصصصصصصصصصصصصصلا حوصلشو نداشتم!
همونطور به ریمل زدنم ادامه دادم البته با شدت بیشتر!
وقتی تشریف فرما شدن دیدم که خانوم و آقا بدون بچه هاشون اومدن. حالا چرا اینو میگم؟ چون این خانوم کلی ادعای جانماز آبکشی داره و همیشه روی صله ی رحم و رفت و آمد با فامیل تاکید داره ولی هیچوقت حریف بچه های خودش نمیشه! اما خب از اون زرنگا هم هست و دومترونیم زبون داره. منم به سبک خودش برگشتم با خنده گفتم:
+ پس خانوم و آقایی اومدین که چرا بچه هارو نیاوردین؟
-نیشش رو باز کردو گفت:
بچه ها داشتن درس میخوندند!
+چینی به پیشانی مبارکم انداختمو گفتم: عصر پنجشنبه و درس خوندن؟ اونم پسرا؟
-نیشش بازتر از قبل شدو گفت :
آخه امتحان داشتند!
جمعه
صبحش به کزتی گذشت.
بعد از ناهار رفتم حرم. خیلی خوب بود تقریبا خلوت بود
.غروبم با مامی و بابایی رفتم پارک
شنبه
امروز صبح دروغ بعضیا دراومد!
زنموپرس(شبکه خبریه واسه خودش) زنگیده بود به مامی و داشت فک میزد اون وسط مسطام گفت که یکی از پسرای گرامی همون مهمون گرامیمون رو عصر پنجشنبه اتفاقی تو یه مغازه دیده و اونم بش گفته که مامانشینا اومدن خونه ی ما. و تازه گفته داداشمم رفته با دوستاش بیرون!بعله! همینا بودنا داشتن درس میخوندن اصلا شک نکنین!
چه فامیل مومن و راستگویی داریم واقعا! چقدر صله ی رحم رو به بچه هاش خوب آموزش داده! چقدر بی ریاس اصلا آدم عقش میگیره از اینهمه یکرنگی!![]()
یکی از دوستای اصفهانم بعد از مدت ها بم زنگید یه گپی زدیم دلم وا شد ننه 
شمام از اینکه مردا توی خونه بشینن بدتون میاد؟ پس میتونین امروز منو درک کنین
-