دیشب بهترین احیا و شب زنده داری عمرم رو گذروندم. جای همتون خالی. خیلی دلم میخواست برم حرم

اما امسال خیلی شلوغ شده و هرکی رفته پشت در مونده. خونه ی ماهم که دور بود حتی اگه بعد از افطار

 سریع حرکت میکردیم ممکن بود دیر برسیمو...خلاصه تصمیم گرفتیم بریم مجلس همون همسایمون که

 گفته بودم. سنگ تموم گذاشتن. بعد از جوشن یه روضه ی خیلی قشنگ به شعر خوندند بعد که همه آماده

 شدن و دلاشون نرم شد یه آقایی روضه ی حضرت فاطمه رو خوند که جیگر همه رو آتیش زد. نمیدونین چه

 حال غریبی به همه دست داده بود چقدر فضا قشنگ شده بود واقعا جاتون خالی من که به یاد همتون بودم

 و به یاد همه ی اونایی که بم التماس دعا داده بودند...از دیشب تا حالا یه حسی دارم که دوسندارم موقتی

باشه و چند روز که گذشت یادم بره. آرامش عجیبی دارم دیگه بعضی از مشکلاتی که خیلی بنظرم بزرگ

بودند به چشمم نمیاد نمیدونم حس عجیبیه که همونطور که گفتم دلم میخواد دائمی باشه و انقدر تو

روزمرگی گم نشم که یادم بره...

دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد!

چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم!

دلم گرم است میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...

برایت من خدا را آرزو دارم!