72. مراسم احیا
خلاصه اینارو گفتم که برسم به اینجا. امشب مراسم احیا دعوت بودیم خونه ی مادربزرگ مامان زنموم! فک کن...این فامیل زنموم که میگم برعکس فامیل ما که میانگین امید به زندگی توش از ۵۰ بالاتر نرفته عمر نوح دارن!! یعنی پیر و پاتال تا دلت بخواد تو انواع و اقسام اشکال و رنگها پیدا میشه.حالا بگذریم وقتی وارد خونشون شدیم خیلی حس خوبی داشتم از اینکه اونهمه آشنارو اونجا میدیدم. غریبی ام بد دردیه ها.جوشن رو خوندیمو حاج آقای روضه خون تشریف فرما شدن.ولی بنده خدا هرچی سعی و تلاش کرد موفق نشد حداقل کاری کنه که امثال من بتونن حس بگیرن چه برسه به گریه. سوتی ام میداد در حد تیم ملی! مثلا به محمدن رو ۱۲ بار میگفت به علی ن رو ۱۴ بار به حسنن رو ۸بار! کلا یا شمردن بلد نبود یا خیلی جوگیر شده بود.آخرسر هم به جای اینکه بگه یا امام زمان گفت یا علی ابن موسی الرضا بعد یه هویی فهمید درستش کرد.خدا خیرش بده...
حالا دعا تموم شده و برقارو روشن کردن. سپید با چشمایی که هنو خیسه از اشک و قیافه ی نورانی نشسته بود هی سوژه ها رو کشف میکردو شیطنت میکرد. بش گفتم بچه همین الان کلی التماس خدا کردی که ببخشتت باز شروع کردی؟ الان خدا میبینتمون میگه شما آدم بشو نیستین! نیششو باز میکرد و میگفت خب حواسم نبود بعد تا دو دقیقه میگذشت میگفت ببین همه یه شکلن صورتای بیضی با عینک! خلاصه بساطی داشتیم.راستی یه خانوم خیلی پیری کنار ما بود که هی آمار جوشن رو میگرفتو میگفت آیه ی چندمه؟ بعدم آخرش پرسید مگه کلا چنتاس که تموم نمیشه؟ بعدم کشف کرد که ۱۰۰تا! بقول سپید یا فراموشی داشت یا به عمرش جوشن نخونده بود.آخی نازی...
اینا که غیبت حساب نمیشه نه؟
خب من داشتم تعریف میکردم پس غیبت نیست
ولی کلا خیلی شب خوبی بود. واسه همه ی اونایی که التماس دعا داشتن دعا کردم.امیدوارم شماهم منو از دعای خیرتون بی بهره نگذاشته باشین.