71. سرنوشت
بزار اینطور بگم. من اصفهان رو شهر خودم میدونستم. به همه ی خیابونا و جاهای دیدنی و مسیرهاش آشنایی پیدا کرده بودم. حتی گاهی دوستای اصفهانیم آدرس شهر خودشون رو از من میپرسیدن. کاملا به شرایط زندگیم مسلط بودم. میدونستم چی میخوام و اونجا چیکار میکنم. دانشگاهم استادام و از همه مهمتر دوستام اونجا بودن. چقدر خاطره دارم از اون شهر. الان حسرت اینو دارم که یه بعد از ظهر با اکیپ دوستام برم بیرون کافه ای سینمایی نمایشگاهی...افسوس.
اینجا بد نیست. خیلی امکانات بیشتری حتی نسبت به اصفهان داره اما وقتی تنها باشی تحمل بهشتم برات سخت میشه. تنهام از تنهایی م ع ت ا د کامپیوتر شدم. دوستای من اینجان تو وبلاگ ها تو فیص بوگ تو ی صفحه ی مانیتور...اما بازهم ناامید نیستم برنامه هایی واسه بهتر شدن اوضاع زندگیم دارم که میخوام کم کم اجراشون کنم. باید اول این روح خسته رو التیام بدم...
تو زندگیم خیلی کارا واسه دیگران کردم همیشه به دل دیگران رفتار کردم سعی کردم مشکلشون رو حل کنم هرکاری از دستم ساخته بوده انجام دادم همیشه و همیشه و همیشه و بزرگترین اشتباه من همین بوده! واسه همینه که تنها موندم واسه همینه که فراموش شدم کمرنگ شدم به چشم نمیام..چه کنم نمیتونم بیتفاوت باشم بلد نیستم خودخواه باشم که ای کاش می بودم...