106. همه رو برق میگیره...
از پله برقی در حال صعود بودیم که در لحظه ی رسیدن به اوج با صحنه ی خنده داری مواجه شدیم
سه تا آقا پسر مرسی هیکل ینی از اون گلدونیا
سه تایی شبیه هم تی شرت تنگ سفید تنشون همچین قلمبه سلمبه هارو انداخته بودن بیرونو ردیف وایساده بودن روبروی پله برقی. منکه داشتم از خنده منفجر میشدم به زود خودمو کنترل کردمو به سپید گفتم اینا چرا اینجوری اند؟ سپید طفلکی ام از رو کنجکاوی یه نیم نگاهی بهشون کرد. آقا چشمتون روز بد نبینه این سه تا بچه غول بی جنبه افتادن دنبالمون شب عیدی
ماهم داشتیم از خنده میترکیدیم هم ترسیده بودیم هم به حال خودمون افسوس میخوردیم که چقدر جواد پسند شدیم
خلاصه اونا بدو ما بدو ... دقیقا داشتیم با آقایون قایم موشک بازی میکردیم. مگه بیخیال میشدن؟ تا گمشون میکردیمو میومدیم یه نفس راحت بکشیم از روبرومون در میومدن اصن یه وضعی...
هرچی میرفتیم تو مغازه ها معطل میکردیم بعدش که میومدیم بیرون میدیم سه تایی وایسادن تا ازشون سان ببینیم
خلاصه حسابی به غلط کردن افتاده بودیم نمیدونین با چه مشقتی پیچوندیمشون خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!
خلاصه...امشب چخبر بود تو شهر . انگار واقعا جنگ بود. وسط بولوار حدود چهار پنج تا لاستیک آتیش زده بودن و با وجود فاصله ای که ماشین داشت و شیشه ها هم بالا بود ولی حرم گرمارو رو صورتت حس میکردی. کلی ام ن.ی.ر.و.ی منظم
دور آتیش با کلاه و لباسای مخثوث وایساده بودن تماشا. ملتم تا میتونستند ترقه و بمب میترکوندن! آخه این چه جشنیه؟ چه سنتیه؟ از کجا اومده؟ والا زمان ما...(آیکون پیرزن با تجربه)
خدا امشب به مامانم خیلی رحم کرد چون تعریف میکرد نزدیک خونه داشته میومده یه نارنجک(نمیدونم دقیقا اسمشون چیه) انداختن جلو پاش بنده خدا پاش کبود شده خدا خیلی رحم کرده که اتفاق بدتری نیوفتاده...
امسالم تموم شد با همه ی بالا و پایینش. داشتم تقویممو نگا میکردم دیدم بیست فروردین نوشتم تصمیم برای شروع رژیم! ولی تا الان نمیدونم چرا عملیش نکردم
خب خیلی کارا میخاستم امسال انجام بدمو نشد مثلا کنکور ارشد ثبت نام کردمو یادم رفت برم امتحان بدم
خسته نباشم ماشالا به این انگیزه! پایان نامم ام تمومش نکردم و بیخیالش شدم
آورین به خودم اصلنم فراخ نیستمااا
ولی خب کارای مثبتم داشتم مثلا امسال رفتم سر کار و کلی به تجربیاتم افزوده شد یا کلی خواستگارو رد کردم که خودش کلی کاره
تو سال ۹۱ بیشتر اوقاتم به افسردگی و غصه خوردنای الکی گذچت از بس چیزمغزم
ولی امسال دیگه فرق فوکوله اگه خدا قبول کنه میخام آدم شم از پینوکیو که کمتر نیستم والا!
خب دیگه زیاد پرحرفی نکنم احتمالا این آخرین پستم باشه تا بعد از مسافرت. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید اگر نشد بیامو بهتون سر بزنم چون تو جنگل و کنار دریا به نت دسترسی ندارم
ولی قبل از رفتن عکس هفت سینم رو حتما آپلود میکنم ببینیم هنرامو
خب دیگه برم برای همتون آرزوی بهترین ها رو تو سال جدید دارم و امیدوارم که روزهای شیرینی رو آغاز کنید. سال نو رو پیشاپیش شاد باش میگم. عیدی یادتون نره
خوش بگذره بوچ بوچ![]()
...
+سال بعدی نوشت
: عیدتون مبارک
اینم از هفت سین امسال ما![]()

زحمت رنگ کردن تخم مرغا با سپید بود. جام هارو هم بنده رنگ کردم
ماهی هامونم رفتن اون پایینا قایم شدن سه تا ماهی اند دوتا قرمز یه سیاه.
++ امشب رفته بودیم کنار المان های نوروزی امسال عکس بگیریم بعد یه جا بود که عروسکای کلاه قرمزی و بقیه فک و فامیلاشو بزرگ ساخته بودن همه میرفتن کنارشون عکس میگرفتن من و سپیدم رفتیم که با ببعی عکس بگیریم
بعد همینطور که تو صف طویل طرفداران ببعی وایساده بودیم تا نوبتمون شه دو تا خونواده سر عکس انداختن با ببعی دعواشون شد
حالا این فوش بده اون فوش بده بعدم حمله ور شدن همو تیکه پاره کنن و ما مات و مبهوت به حرکات آن دو خانواده این شکلی شده بودیم
یعنی عکس گرفتن با ببعی انقدر مهمه؟ عایا ببعی هنرپیشه ی مهروفیه؟ والا خود ببعی ام راضی نیس اینجوری بخاطرش بیوفتن به جون هم!